معنی عقلی
7 بازدید
[ عَ ] (ص نسبی) منسوب به عقل. هر امری که حس باطن را در آن مدخلیتی نباشد، آن را عقلی نامند، و این معنی بنا بر قول مشهور باشد. و گاه اطلاق شود بر چیزی که آن چیز و یا مادهٔ آن به تمامی به یکی از حواس ظاهره ادراک نشود خواه جزئی از مادهٔ آن چیز ادراک شده یا نشده باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون). مقابل حسی. و رجوع به عقل شود: نظر تیره در این راه نداند سر خویش ورچه رهبر بسوی عالم عقلی نظر است. ناصرخسرو. بحث عقلی گر در و مرجان بود آن دگر باشد که بحث جان بود.مولوی. - دلیل و حجت عقلی؛ برهانی که مبنای آن بر استدلال عقلی باشد، در مقابل دلیل نقلی. (از فرهنگ فارسی معین): ظاهری را حجت از ظاهر برم پیش عاقل حجت عقلی برم.ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «عقلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر