معنی عقق
5 بازدید
[ عَ قَ ] (ع مص) باردار گردیدن، و باردار نگردیدن، از اضداد است. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). عَقاق. عِقاق. رجوع به عقاق شود. || شکافته شدن. (از اقرب الموارد). کفته شدن. (منتهی الارب).[ عَ قَ ] (ع اِ) آزارده پدر و مادر. || بار شکم. (منتهی الارب). حمل. (اقرب الموارد). عَقاق. و رجوع به عقاق شود. || (اِمص) نافرمانی. || کفتگی. (منتهی الارب).[ عِ قَ ] (ع اِ) جِ عِقّة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به عِقة شود.[ عُ قَ ] (ع اِ) برق که میان ابر درخشد. (منتهی الارب). آنچه از شعاع برق در ابر بماند. (از اقرب الموارد). || آزاردهنده پدر و مادر را و نافرمان. (منتهی الارب): ولد عقق؛ به معنی عاق است یعنی فرزندی که نافرمانی پدر خود کند و شفقت و احسان را بر او ترک کند و او را خوار سازد. (از اقرب الموارد): ذُق عقق؛ جزای کار خود را بچش؛ ای عاق. (از اقرب الموارد). و رجوع به منتهی الارب شود.[ عُ قُ ] (ع ص، اِ) ناقهٔ باردار. ج، عِقاق. || جِ عَقوق. (منتهی الارب). جِ عقوق، و جمع آن عِقاق است. (از اقرب الموارد). || بمعنی عُقَق و عاق. رجوع به عُقَق شود. || دشمنان دور. || قطع کنندگان صلهٔ رحم. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «عقق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قق» برای سرودن شعر