معنی عقبة

معنی عقبة

6 بازدید
[ عَ بَ ] (ع اِ) برگ سبز که پس برگ خشک برآید. || نوعی از جامه های نگارین هودج. (منتهی الارب) عِقْبة. رجوع به عِقبة شود.
[ عَ قَ بَ ] (ع اِ) واحد عَقَب. (از اقرب الموارد). پی که از آن زه سازند و ریسمان تابند. ج، عَقَب. (منتهی الارب). و رجوع به عَقَب شود. || جای دشوار برآمدن بر کوه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). راه دشوار در کوه. (غیاث اللغات). گریوه. (تفلیسی). گریوه؛ یعنی بلندی بلند و سخت. (ترجمان القرآن جرجانی). یُقّوش (در تداول ترکی). || پز و کتل. (منتهی الارب). جای دشوار. (غیاث اللغات). راهی که در قسمتهای بالای کوه باشد. (از اقرب الموارد). گردنه. (فرهنگ فارسی معین). پژ. ج، عِقاب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). و عَقبات. (اقرب الموارد) عقبهِ : میان این شهر و تبت مقدار پنج روزه راه است اندر عقبه های سخت. (حدود العالم). و نزدیک وی [ ده سنگس ] عقبه ای است که او را عقبهٔ سنگس خوانند. (حدود العالم). اگر مقام نتوانند کرد عقبهٔ کلار را گذاره کنند. (تاریخ بیهقی ص ۴۶۳). عقبه ای زین صعبتر در راه نیست ای خنک آن کش حسد همراه نیست. مولوی. هر روش هر ره که آن محمود نیست عقبه ای و مانعی و رهزنی است.مولوی. این تردد عقبهٔ راه حق است ای خنک آن را که پایش مطلق است. مولوی. گر کنی قطع عقبه را این جایگاه راه روشن گرددت تا پیشگاه.عطار. کیست کو را عقبه ای در راه نیست.عطار. - امثال: ستور را به پای عقبه جو دهند سود ندارد (امثال و حکم دهخدا). || کنایه از امر سخت و عظیم. (از غیاث اللغات). امری سخت و دشوار. (فرهنگ فارسی معین): {/Bفَلاَ اِقْتَحَمَ اَلْعَقَبَةَ ، `وَ مََا أَدْرََاکَ مَا اَلْعَقَبَةُ . ۱-۸۹۰:۱۱-۱۲/}(قرآن ۹۰/۱۲). عقبة در قرآن کریم را منزلی از «صراط» دانسته اند و برخی گویند آن هفتاد منزل از «پل صراط» است. رجوع به تفسیر ابوالفتوح رازی ج ۱۰ ص ۲۹۴ و تفسیر کشف الاسرار ج ۱۰ ص ۴۹۹ شود.
[ عَ قَ بَ ] (اِخ) پز منی. (منتهی الارب). عقبه ای است بین منی و مکه و فاصلهٔ آن تا مکه در حدود دو میل است. در آنجا مسجدی است که از آن رمی جمرهٔ عقبه میشود. در سال یازدهم بعثت، پیغمبر اسلام (ص) در این عقبه با شش تن از قبیلهٔ «اوس» برخورد نمود و آنان را به دین اسلام فراخواند. این شش تن عبارت بودند از: اسعدبن زرارة، قطبةبن عامربن حدیدة، معاذبن عفراء، جابربن عبداللََّه بن رئاب، عوف بن عفراء و عقبةبن عامر. این بیعت مشهور به بیعةالعقبة الاولی است. و این شش تن به مدینه بازگشتند و به تبلیغ اسلام پرداختند و در سالهای بعد تعداد بیشتری از اوس و خزرج در این عقبة اسلام آوردند. تعداد بیعت کنندگان را در بیعت دوم هفتاد تن و برخی هفتاد و سه تن نوشته اند. بیعت عقبه نخستین بیعت در اسلام بود و از میان انصار آنکه لقب عَقَبی دارد، در این ناحیه با پیامبر اسلام (ص) بیعت کرده است. و از آن جمله است «و لقد شهدت لیلة العقبة و ما احب بدراً بدلها» زیرا بیعهٔ عقبه نخستین بیعت در اسلام بوده است. (از معجم البلدان) (از منتهی الارب).
[ عَ قَ بَ ] (اِخ) نام چند ناحیه است، از آن جمله محله ای است در ماوراء نهر عیسی نزدیک دجلهٔ بغداد. (از معجم البلدان). - عقبةالرکاب؛ عقبه ای است در نزدیکی نهاوند. و وجه تسمیهٔ آن این است که سپاه اسلام چون آهنگ نهاوند کرد در این عقبه سواران آن ازدحام کردند. (از معجم البلدان). - عقبةالسیر؛ عقبه ای است تنگ و طویل در ثغور در نزدیکی حدث. (از معجم البلدان). - عقبة الطین؛ موضعی است در فارس. (از معجم البلدان).
[ عَ قَ بَ ] (اِخ) خلیج باریکی است در شمال بحر احمر و جنوب شرقی شبه جزیرهٔ سینا، که در انتهای آن یعنی شمالی ترین نقطهٔ آن بندر کوچک عقبه قرار دارد و آن امروز جزو کشور هاشمی اردن است. (فرهنگ فارسی معین). || نام بندری کوچک در انتهای خلیج عقبه به شمال بحر احمر.
[ عِ بَ ] (ع اِ) جامه های نگارین هودج. (منتهی الارب). عَقَبة. و رجوع به عقبة شود. || در ماه یک مرتبه کردن کاری را، گویند مایفعل ذلک إلا عقبة؛ یعنی هر ماه یک بار آن کار را می کند. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ج، عِقَب. (اقرب الموارد). || اثر: عقبة الجَمال؛ اثر و نشان و هیئت زیبایی. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). عُقبة. و رجوع به عُقبة شود.
[ عُ بَ ] (ع اِ) نوبت: تمّت عقبتک. || بدل: أخذت من اسیری عقبة. || شب و روز، بدان جهت که همدیگر را تعاقب می کنند. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ج، عُقَب. (از اقرب الموارد). || آنچه از خوردنی در بن دیگ عاریتی به خداوند دیگ فرستند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || باقی ماندهٔ هر چیزی. (منتهی الارب): فلان عقبة بنی فلان؛ او آخرین بازماندهٔ آنان است. (از اقرب الموارد). || نشان و اثر: علیه عقبةالجَمال. || عقبة الطائر؛ مسافت ما بین ارتفاع و انحطاط پرنده، و گویند آن دو فرسخ است. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || عقبةالشیطان؛ نوعی از نشست که به نشست سگ ماند. (منتهی الارب). عَقِب الشیطان. رجوع به عَقِب شود. || آنچه از شیرینی، پس از طعام خورند. دسر. || عقبة الضبع؛ سختی و شدت؛ لقیت منه عقبة الضبع و اِست الکلب؛ از او سختی و شدت دیدم. (از اقرب الموارد). - ابوعقبة؛ کنیهٔ خنزیر و خوک. (از اقرب الموارد).
[ عُ بَ ] (اِخ) جدی است جاهلی و فرزندان او بطنی از هلال بن عامر از عدنانیه را تشکیل میدهند. و طائفه ای از آنان در اصفون و اسنا، در صعید مصر میزیستند. (از الاعلام زرکلی به نقل از نهایةالارب و البیان و الاعراب).
[ عُ بَ ] (اِخ) ابن ابان بن ذکوان بن امیةبن عبدشمس، مکنی به ابوالولید و مشهور به ابن ابی مُعَیط. از پیشروان قریش در جاهلیت. در آغاز ظهور اسلام، مسلمانان را آزار بسیار رساند و در غزوهٔ بدر بدست مسلمین اسیر گشت و به دار آویخته شد. و وی نخستین تنی است در اسلام که به دار آویخته شده است. (از الاعلام زرکلی به نقل از الروض الانف و ابن الاثیر).
[ عُ بَ ] (اِخ) ابن ابی الصهباء باهلی. تابعی است. رجوع به ابوخریم شود.
[ عُ بَ ] (اِخ) ابن ابی معیط. صحابی. رجوع به ابووهب (عقبةبن...) شود.
[ عُ بَ ] (اِخ) ابن حارث بن عامر. صحابی است. رجوع به ابوسروعة شود.
[ عُ بَ ] (اِخ) ابن حجاج سلولی. امیر و از اشراف بنی سلول بود. به سال ۱۱۶ یا ۱۱۷ هـ . ق. از جانب عبیداللََّه بن حجاب امیر مصر در عهد هشام بن عبدالملک، به ولایت اندلس گماشته شد و او آن نواحی را تا اربونه و جلیقیة و پنپلونة فتح کرد و بیش از هزار تن بر دست وی اسلام آوردند. و گویند به سال ۱۲۳هـ . ق. اهالی اندلس به تحریک عبدالملک بن قطن بر او شوریدند و وی را خلع کردند و اندکی بعد در قرطبه درگذشت. (از الاعلام زرکلی از نفح الطیب و ابن الاثیر و البیان المغرب).
[ عُ بَ ] (اِخ) ابن حرام، جدی است جاهلی از جذام از قحطانیة. فرزندان او در روزگار ابن خلدون (۷۳۲ -۸۰۸ هـ . ق.) در بلاد کرک میزیستند و حفاظت راه مابین مصر و مدینهٔ منوره را تا حوالی غزة از بلاد شام، بعهده داشتند. (از الاعلام زرکلی از نهایةالارب و ابن خلدون).
[ عُ بَ ] (اِخ) ابن خالد سکونی، مشهور به مجدر. تابعی است. رجوع به ابومسعود (عقبةبن...) شود.
[ عُ بَ ] (اِخ) ابن سَکون بن أشرس. جدی است جاهلی از کندة از قحطانیة. و از جمله فرزندان او عیاض و ثعلبة بوده اند. (از الاعلام زرکلی از نهایةالارب و السبائک).
[ عُ بَ ] (اِخ) ابن ضمرهٔ حمصی. محدث. رجوع به ابوالولید (عقبةابن...) شود.
[ عُ بَ ] (اِخ) ابن عامربن عبس بن مالک جهنی مکنی به ابوخماد، امیر و از صحابهٔ پیغمبر اسلام (ص) بوده است. وی «ردیف» پیامبر (ص) بود و در جنگ صفین با معاویه شرکت داشت و در فتح مصر همراه عمروبن عاص بود. به سال ۴۴هـ . ق. معزول شد و به سال ۵۸هـ . ق. در مصر درگذشت. مردی شجاع و فقیه و قاری و شاعر بود و از تیراندازان بشمار میرفت. عقبة از جمله گردآورندگان قرآن کریم است و «ابن یونس» گوید مصحف او تاکنون (تا زمان ابن یونس) در مصر است و آن با مصحف عثمان اختلاف دارد و در انتهای آن جملهٔ «کتبه عقبةبن عامربیده» نگاشته است. عقبة را ۵۵ حدیث است و در قاهره «مسجد عقبةبن عامر» در کنار قبر اوست. (از الاعلام زرکلی به نقل از دول الاسلام ذهبی و الاصابة و جمهرة الانساب).
[ عُ بَ ] (اِخ) ابن عبدالغافر ازدی عوذی، مکنی به ابونهار. وی به سال ۸۳ هـ . ق. در جماجم درگذشت. رجوع به تاج العروس ذیل مادهٔ «ج م م» شود.
[ عُ بَ ] (اِخ) ابن علقمهٔ بیرونی. محدث. رجوع به ابوعبدالرحمان (عقبةبن...) شود.
[ عُ بَ ] (اِخ) ابن علقهٔ بیرونی. محدث. رجوع به ابویوسف (عقبةبن...) شود.
[ عُ بَ ] (اِخ) ابن عمروبن ثعلبهٔ انصاری بدری، مکنی به ابومسعود. صحابی و از قبیلهٔ خزرج بود. وی در غزوهٔ عقبه و احد و مابعد آنها شرکت داشت. عقبة در کوفه سکنی گزید و از یاران علی (ع) بوده است و مدتی ولایت کوفه را بعهده داشت و به سال ۴۰ هـ . ق. در آنجا درگذشت. (از الاعلام زرکلی از کشف النقاب و الاصابة). رجوع به ابومسعود (عقبة...) شود.
[ عُ بَ ] (اِخ) ابن عیسی. یکی از امرای آل ایوب است و او در یکی از جنگها اسیر نصاری گشت و وی را به اسارت به بیت المقدس بردند و در بند ملک نصاری ماری بن ایوب بماند تا به مرضی صعب دچار شد و او را از زندان بیرون کردند و پس از معالجه وی را رها کردند تا به مصر شد. (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ عُ بَ ] (اِخ) ابن مغیرهٔ شیبانی راوی حدیث. رجوع به ابوالعلاء (عقبةبن...) شود.
[ عُ بَ ] (اِخ) ابن نافع بن عبدالقیس اموی قرشی فهری. از فاتحان و فرماندهان بزرگ در صدر اسلام وی در سال یکم پیش از هجرت متولد شد و او را با پیامبر اسلام (ص) صحبتی نبود. او پسرخالهٔ عمروبن عاص بود و از جانب وی به سال ۴۲ هـ . ق. والی افریقیة شد و او در راه خویش بسیار از شهرها و استانهای سودان را فتح کرد. و به سال ۵۰ هـ . ق. از جانب معاویه والی مستقل افریقیه شد. عقبة سپس تا وادی قیروان پیش رفت و در آنجا مسجدی بنا نهاد که تا امروز به نام جامع عقبة شهرت دارد. به سال ۵۵ هـ . ق. معاویه او را عزل کرد سپس به سال ۶۲ هـ . ق. یزید او را والی بر مغرب نمود و وی دیگر بار قصد قیروان کرد. و سرانجام به سال ۶۳ هـ . ق. فرنگی ها وی را در تهودة، از سرزمینهای زاب غافلگیر کردند و به قتل رساندند و در آنجا دفن شد. (از الاعلام زرکلی به نقل از الاستقصاء و البیان المغرب و فتح العرب للمغرب).
[ عُ بَ ] (اِخ) ابن وهب بن عقبة. محدث. رجوع به ابونعیم (عقبةبن...) شود.

کلمات هم‌قافیه با «عقبة»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «بة» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید