معنی عقام
7 بازدید
[ عَ ] (ع ص) مرد که فرزند نشود او را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || زن نازاینده. ج، عُقماء. (منتهی الارب). || حرب عقام؛ جنگ سخت. || رجل عقام؛ مرد زشتخو. || داء عقام؛ بیماری دشوار که به نشود، و به ضم افصح است. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || ناقهٔ عقام؛ ناقهٔ دندان نیش برآوردهٔ استواراندام. (منتهی الارب). ناقة «بازل» و استوار و سخت. (از اقرب الموارد). || (اِ) ماهیی است. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || ماری است که در بحر می ماند، و گویند «أسود» از خشکی می آید و بر ساحل دریا سوت میکشد و عقام از دریا به سوی او می آید و درهم می پیچند آنگاه از هم جدا شده هر یک به مأوای خود میرود. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ عِ ] (ع ص، اِ) جِ عَقیم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به عقیم شود.[ عُ ] (ع ص) داء عقام؛ بیماری که به نشود. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). علت بی دارو. (زمخشری). عَقام. و رجوع به عَقام شود. || یوم عقام؛ روز سخت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || رجل عقام؛ مرد بدخوی. || جنگ شدید. (منتهی الارب). جنگ سخت که در آن کسی را بر دیگری ترجیح نباشد. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «عقام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر