معنی عفس
5 بازدید
[ عَ ] (ع مص) بازداشتن. (منتهی الارب). حبس. (از اقرب الموارد). || خوار و حقیر ساختن. (منتهی الارب). خوار داشتن. (المصادر زوزنی). || سخت راندن. (منتهی الارب). عفس الابل؛ شتران را به شدت راند. (از اقرب الموارد). || پوست مالیدن. (منتهی الارب). مالیدن پوست را در دباغی. (از اقرب الموارد). || زدن بپای بر سرین کسی. || کشیدن بسوی زمین با فشارش سخت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || ابتذال؛ بکار بردن جامه را، روزهای بسیار. || بازگرداندن چوپان گوسفندان خود را، و فرو نگذاشتن آنها را تا براه خود بروند. || بازگرداندن کسی را از حاجت خود. || حبس کردن ستور و ماشیه را بدون چراگاه و علف. || به خاک چسباندن. || صرع و به زمین افکندن. || گام نهادن. (از اقرب الموارد). || رام کردن. || خوان کردن. || به دندان کردن. (المصادر زوزنی).
کلمات همقافیه با «عفس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فس» برای سرودن شعر