معنی عفر

معنی عفر

7 بازدید
[ عَ ] (ع مص) در خاک مالیدن. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). در خاک غلطانیدن و خاک آلوده کردن. || زیر خاک دفن نمودن و پنهان کردن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بر زمین زدن چیزی را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || کشت را برای بار اول آب دادن، گویند عفرالزرع. (از اقرب الموارد). || آسوده شدن از لقاح نخل. (از اقرب الموارد). گشن دادن خرما. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی).
[ عَ ] (ع اِ) خاک. (منتهی الارب). تراب. (فهرست مخزن الادویه). روی خاک. ظاهر و روی خاک. (از اقرب الموارد). || دشواری و سختی: کلام لاعفر فیه؛ سخنی که پیچیدگی و دشواری در آن نباشد. (از اقرب الموارد). عَفَر. (منتهی الارب). رجوع به عَفَر شود.
[ عَ فَ ] (ع مص) سپید سرخی مایل گردیدن آهو، یا سرخ پشت و سپیدشکم گشتن آن. (از منتهی الارب). «أعفر» شدن آهو، و گویند رنگ او شبیه رنگ «عفر» و خاک شدن. (از اقرب الموارد). و رجوع به أعفر و عَفَر شود.
[ عَ فَ ] (ع اِ) خاک، و روی خاک. (منتهی الارب). رویه و سطح زمین: ماعلی عفرالارض مثله و خاک را نیز گویند. (از اقرب الموارد). ج، أعفار. || اول آب که کشت را دهند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || تیرها که مخاطالشیطان نامند آنرا. (منتهی الارب). «سهام» و تار عنکبوت که آن را مخاطالشیطان نامند. (از اقرب الموارد). || سختگی و اشکال: کلام لاعفر فیه؛ سخنی که عویص و اشکال در آن نباشد. (از منتهی الارب). عَفر. (اقرب الموارد). و رجوع به عَفر شود.
[ عِ ] (ع ص) مرد نیک خبیث کربز. (منتهی الارب). خبیث و منکر. (اقرب الموارد). مردم سخت بد. (دهار). || اسد عفر؛ شیر درشت. (منتهی الارب). شیر سخت و شدید. (از اقرب الموارد). || (اِ) خوک نر، یا عام است، یا بچهٔ خوک. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). خوک، و مؤنث آن عفرة است. (از دهار). خنزیر. (فهرست مخزن الادویه).
[ عِ فِ رر ] (ع ص) مرد پلید. (منتهی الارب). خبیث و منکر. (اقرب الموارد).
[ عُ ] (ع ص، اِ) جِ عَفراء. (منتهی الارب). رجوع به عفراء شود. || جِ أعفَر. (ناظم الاطباء). رجوع به اعفر شود.
[ عُ ] (ع اِ) شب هفتم و هشتم و نهم ماه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || (ص) مرد دلیر چست و شاطر. (منتهی الارب). شجاع و جلد. (اقرب الموارد). || سطبر درشت اندام و توانا. (منتهی الارب). غلیظ و شدید. (اقرب الموارد). || بازار کاسد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || خوک نر، یا عام است و یا بچهٔ خوک. (از اقرب الموارد). ج، أعفار و عِفار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
[ عُ فُ ] (ع اِ) روزگار، و هنگام، و ماه. (منتهی الارب). حین، و گویند ماه. (از اقرب الموارد).
[ عُ ] (اِخ) ریگها است در بادیه به بلاد قیس. (منتهی الارب). رمالی است در بادیه در بلاد قیس. و گویند نجد عفر، جایگاهی است در نزدیکی مکه. (از معجم البلدان).

کلمات هم‌قافیه با «عفر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «فر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید