معنی عفاف
6 بازدید
[ عَ ] (ع مص) باز ایستادن از حرام و پارسائی نمودن. (از منتهی الارب). خودداری و امتناع از آنچه جایز و نیکو نباشد، خواه در گفتار باشد خواه در کردار. (از اقرب الموارد). باز ایستادن. (آنندراج). نهفتگی کردن. (المصادر زوزنی). باز ایستادن از زشتی. (دهار). عَفّ. عَفافة. عِفّة. و رجوع به عف و عفافة و عفة شود. || باد سخت آمدن. (المصادر زوزنی). || تیز دادن. (بحر الجواهر).[ عَ ] (ع اِمص) پارسائی و پرهیزگاری. (غیاث اللغات). نهفتگی. (دهار). پاکدامنی. خویشتن داری. عفت. تعفف : ز مجد گوید چون عابد از عفاف سخن ز ظلم جوید چون عاشق از فراق فرار. ابوحنیفهٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی). رفیق خویش صلاح و عفاف را ساختم. (کلیله و دمنه). پسندیده تر سیرتها آن است که به تقوی و عفاف کشد. (کلیله و دمنه). عفاف و تقوی... که ذات شریف او بدان ممتاز بود هیچکس را از امراء بنی العباس مجتمع نبود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۸۰). راه صلاح و عفاف پیش گرفتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۳۸). راه اصلاح و عفاف پیش گرفتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۳۸). مشغول کفاف از دولت عفاف محروم است. (گلستان سعدی).[ عِ ] (ع اِ) دارو. (منتهی الارب). دواء. (اقرب الموارد).[ عَ ] (اِخ) دختر احمدبن محمدبن اخوة. از زنان محدث بود و از ابوعبداللََّه بن طلحة نعالی و دیگران حدیث آموخت و به سال ۵۴۴ هـ . ق. درگذشت. (از اعلام النساء از التحبیر سمعانی).
کلمات همقافیه با «عفاف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اف» برای سرودن شعر