معنی عظم

معنی عظم

7 بازدید
[ عَ ] (ع مص) استخوان خورانیدن. (از منتهی الارب): عظم الکلب؛ سگ را استخوان خورانید. (از اقرب الموارد).
[ عَ ] (ع اِ) استخوان. (منتهی الارب) (دهار). استخوان و به هندوی هاد گویند. (از تذکرهٔ ضریر انطاکی). به فارسی استخوان و به ترکی سموک نامند. (از تحفهٔ حکیم مؤمن). تعریف آن در کتب پزشکی بدین نحو بیان شده که استخوان عضوی است بسیط و سختی آن به اندازه ای می باشد که دوپاره ساختن آن غیرممکن است. (از کشاف اصطلاحات الفنون). «قصب» حیوان که گوشت برآن است. (از اقرب الموارد). و برای اطلاع از خواص عظم نزد قدما رجوع به تذکرهٔ ضریر انطاکی و تحفهٔ حکیم مؤمن شود. ج، أعظُم و عِظام و عِظامة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). و رجوع به استخوان شود: {/Bقََالَ رَبِّ إِنِّی وَهَنَ اَلْعَظْمُ مِنِّی وَ اِشْتَعَلَ اَلرَّأْسُ شَیْباً. ۱-۱۰۱۹:۴/}(قرآن ۱۹/۴)؛ گفت پروردگارا مرا استخوان سست شد و سر را پیری فراگرفت. {/Bوَ عَلَی اَلَّذِینَ هََادُوا حَرَّمْنََا کُلَّ ذِی ظُفُرٍ وَ مِنَ اَلْبَقَرِ وَ اَلْغَنَمِ حَرَّمْنََا عَلَیْهِمْ شُحُومَهُمََا إِلاََّ...۱-۱۷۶:۱۴۶/}{/B مَا اِخْتَلَطَ بِعَظْمٍ . ۲۴-۲۶۶:۱۴۶/}(قرآن ۶/۱۴۶)؛ و بر کسانی که یهود شدند هر ناخن داری را حرام گردانیدیم و از گاو و گوسفند پیه های آن را حرام کردیم جز... آنچه به استخوان مخلوط باشد. - اثر انکسار عظم؛ در اصطلاح پزشکی، کال. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به کال شود. - عظم الاوسط (الـ ...)؛ استخوانی است در فک اعلای انسان و گوته شاعر معروف آلمان آن را کشف کرده است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - عظم جبهه. رجوع به اکلیلی شود. - عظم حجری؛ رجوع به حجری شود. - عظم خاصره؛ رجوع به خاصره شود. - عظم دمعه؛ استخوان ناخنی. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به ناخنی شود. - عظم رکابی؛ یکی از خرده استخوانهای گوش. رجوع به ناخنی شود. - عظم رمیم؛ استخوان پوسیده : بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری سر برآرد ز گلم رقص کنان عظم رمیم. حافظ. سایه قد تو بر قالبم ای عیسی دم عکس روحیست که بر عظم رمیم افتاده ست. حافظ. و رجوع به ترکیب عظام رمیم شود. - عظم صدغ. رجوع به صدغ شود. - عظم عضد؛ استخوان بازو. - عظم عقب؛ استخوان پاشنه. پاشنه. اشتالنگ. و رجوع به عقب شود. - عظم قحف. رجوع به قحف شود. - عظم قَصّ؛ جناغ. رجوع به قص شود. - عظم قمحدودة. رجوع به قمحدوده شود. - عظم کعب؛ اشتالنگ. رجوع به کعب و اشتالنگ شود. - عظم لامی؛ استخوان بن زبان. عظم لسانی. رجوع به لامی شود. - عظم لسانی؛ استخوان بن زبان. عظم لامی. رجوع به لامی شود. - عظم مصفات. رجوع به مصفات شود. - عظم وتدی. رجوع به وتدی شود. || عظم وضاح ؛ بازیی است مر عربان را. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد). || عظم الرحل؛ چوب پالان بی دوال و ادات. || عظم الفدان؛ تختهٔ پهن فدان. || عظم الامر؛ معظم کار. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). عُظم. رجوع به عُظم شود.
[ عَ ظَ ] (ع اِ) عظم الطریق؛ میانهٔ راه، و گشاده و فراخ آن. (منتهی الارب). جادهٔ راه. (از اقرب الموارد).
[ عِ ظَ ] (ع مص) بزرگ و کلان شدن. (از منتهی الارب). بزرگ شدن، مقابل صِغر. (از اقرب الموارد). بزرگ شدن. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). عَظامة. و رجوع به عظامة شود. || سخت شدن کار: عظم الامرعلی فلان؛ کار بر او سخت و شاق شد. (از اقرب الموارد).
[ عِ ظَ ] (ع اِمص) بزرگی و کلانی، خلاف صِغر. (منتهی الارب). بزرگی و بزرگواری. (السامی). بزرگی. (مهذب الاسماء). مقابل صغر. (از اقرب الموارد). حشمت و عظمت و جسامت و هنگفتی و پری. (ناظم الاطباء): لعظمک فی النفوس تبیت ترعی بحفاظ و حراس ثقات. (تاریخ بیهقی ص ۱۹۲). عرصهٔ آن ولایت از عظم شرف و علو همت خویش تنگ یافت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۳۲).
[ عُ ] (ع اِمص) بزرگی و کلانی و بیشتری. (منتهی الارب). بزرگی. (دهار). کلانی و بزرگی و عظمت و اهمیت و تکبر و بزرگ منشی. (ناظم الاطباء). - عظم نهادن؛ اهمیت دادن. بزرگ شمردن : به عاجل الحال جواب نامهٔ صاحب برید باز باید نبشت و این کار قائد را عظمی ننهاد. (تاریخ بیهقی ص ۳۲۵). نانی که وی و کسان وی خورده بودند در مدت صاحبدیوانی و مشاهره که استده اند آن را جمع کردند و عظمی نهادند. (تاریخ بیهقی ص ۳۷۰). || (اِ) جماعت کثیر: عظم الامر؛ معظم آن کار. عظم الشی؛ اکثر آن. (از منتهی الارب). عَظم. و رجوع به عظم شود. ج، أعظام. (اقرب الموارد). || عُظْمَ البطن بطنک؛ چه کلان شکمی است شکم تو، در تعجب بکار رود و به معنی عَظُمَ که حرکت اول آن حذف شده و حرکت دوم بجای آن قرار گرفته است. و این امر فقط در موردی جایز است که بر روش نعم و بئس از افعال مدح و ذم باشد چنانکه می توان گفت حُسْنَ وجهک. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || در اصطلاح نجوم، بر قدری از اقدار متزایده اطلاق شود. (از کشاف اصطلاحات الفنون). بطلمیوس نه کوکب خردتر از قدر ششم را عظم خواند. (جهان دانش ص ۱۰۵). هر یک از مراتب خردی و کلانی ستاره ها، پس به معنی قدر است: عظم اول، قدر اول. قلب الاسد، از ستارگان عظم اول است. و علمای احکام نجوم بجای قدر و عظم شرف گویند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || در اصطلاح هندسه، قسمتی است از کمیت متصله، و در پاره ای از حواشی تحریر اقلیدس آورده اند که برای اقسام کمیت متصله از خط و سطح و جسم و مکان و زمان اعظام گویند، چون پاره ای از اعظام را به پاره ای نسبت دهند و پاره ای را به پاره ای دیگر اندازه گیرند آنها را مقادیر نامند. (از کشاف اصطلاحات الفنون).
[ عُ ظُ ] (ع ص، اِ) جِ عَظیم. (از ذیل اقرب الموارد). رجوع به عظیم شود.
[ عُ ] (اِخ) (ذو...) عُرضی است از اعراض خیبر که در آنجا چشمه های جاری و نخلهای پربار است، و آن را به فتح اول نیز خوانده اند. (از معجم البلدان). عَظم؛ موضعی است. (منتهی الارب).
[ عَ ] (اِخ) اسعدبن اسماعیل بن ابراهیم، ملقب به عظم. تولد و وفات او در دمشق بود (۱۱۱۳-۱۱۷۱ هـ . ق.) از طرف دولت عثمانی والی دمشق بود و لقب وزارت نیز یافت و مدت ۱۴ سال در این منصب باقی بود. وی زبانهای سه گانه یعنی فارسی و عربی و ترکی را به خوبی می دانست. (از الاعلام زرکلی).
[ عَ ] (اِخ) جمیل بن مصطفی بن محمد حافظبن عبداللََّه، ملقب به عظم. از ادیبان دمشق و از اعضای المجمع العلمی العربی بود. وی به سال ۱۲۹۰ هـ . ق. در اسلامبول متولد شد و در پنج سالگی پدر خود را از دست داد و با خانوادهٔ خود به دمشق آمد و زبان فارسی و ترکی را آموخت. او خطی زیبا داشت و نوشته های نظم و نثر او نیکو بود و مدتی روزنامه نگاری می کرد. عظم به سال ۱۳۵۲ هـ . ق. در دمشق درگذشت. از جمله آثار اوست: تفریج الشدة فی تشطیر البردة. عثمان باشا الغازی. اتحاف الحبیب باوصاف الطیب، و غیره. (از الاعلام زرکلی به نقل از دلیل الاعارب و مخطوطات الظاهریة).

کلمات هم‌قافیه با «عظم»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ظم» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید