معنی عطن
6 بازدید
[ عَ ] (ع مص) در دباغ نهادن پوست را جهت دباغت، یا ترکرده دفن نمودن تا موی از وی بریزد. (از منتهی الارب): عطن الجلدَ؛ پوست را در غلقة، که گیاهی است، و یا در سرگین و نمک انداخت و روی آن را پوشاند تا پشم آن بریزد و نرم شود، سپس آن را در دباغ نهاد و چنین پوستی را عطین و معطون گویند. (از اقرب الموارد).[ عَ طَ ] (ع مص) انداخته شدن پوست در دباغ تا گنده و بدبوی گردیدن و تباه شدن، و یا آب پاشیده دفن گردیده شدن تا پشم نرم گردد و برکنده شود. (از منتهی الارب): عطن الجلد؛ پوست در دباغ قرار داده شد و باقی گذاشته شد تا تباه گردد و بدبوی شود، و گویند آب بر آن پاشیده آن را دفن کرد تا مویش نرم شود و برکنده شود، و چنین پوستی را عَطِن گویند. (از اقرب الموارد). || گنده شدن پوست در پیراستن. (از منتهی الارب). پوسیده شدن پوست در پیراستن. (تاج المصادر بیهقی).[ عَ طَ ] (ع اِ) خوابگاه شتران بر حوض، و آن جز بر آب نباشد. (از منتهی الارب). جای آب خوردن شتران. (غیاث اللغات). آرامگاه ستوران در کنار آب. (فرهنگ فارسی معین). «مناخ» و استراحتگاه شتران در اطراف «ورد» و نوبت آب و اگر در جایی دیگر باشد آن را مراح و مأوی گویند. (از اقرب الموارد): از عدل او آرام یابد همی با شیرشرزه اشتر اندر عطن.فرخی. مجلس اوستاد تو چون آتش افروخته است تو چنان چون اشتر بی خواستار اندر عطن. منوچهری. || خوابگاه. مأوی : تا نماز شام که پیل از گرسنگی فتور پذیرفت و به علف محتاج گشت، روی به عطن معهود و وطن مألوف نهاد. (سندبادنامه ص ۵۸) در کف او نرمه جاروئی که من خانه را میروفتم بهر عطن.مولوی. || آغل گوسپندان نزدیک آب. (منتهی الارب). آرامگاه گوسپندان نزدیک آب. (غیاث اللغات). آغل و «مربض» گوسفندان در اطراف آب، تا پس از تشنگی دوباره آب خورند، و هرگاه به اندازهٔ کافی آب برگرفتند به چراگاهها و «ظم ء» باز گردانده می شوند. (از اقرب الموارد). ج، أعطان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || رجل رحب العطن و البلد؛ مرد بسیار شتر فراخ دست و توانگر. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). مقابل رجل ضیق العطن. (از اقرب الموارد). || ضربوا بعطن؛ یعنی سیراب گردیده جای گرفتند بر آب. (منتهی الارب). آنان سیراب شدند سپس نزدیک آب اقامت کردند. (از اقرب الموارد). || دامن کوه. (لغت فرس اسدی): چون با دو چون آب روان،دردشت و در وادی دوان چون آتش وخاک گران، در کوهسار و در عطن. معزی.[ عَ طِ ] (ع ص) پوستی که در دباغ قرار داده شده و تباه و بدبوی گردیده است. (از اقرب الموارد). عَطین. رجوع به عَطَن (مص) و عطین شود.
کلمات همقافیه با «عطن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طن» برای سرودن شعر