معنی عطلت
7 بازدید
[ عُ لَ ] (ع اِمص) عطلة. بیکاری. (غیاث اللغات). عطالت. بطالت. بیکاری. تعطل. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): اتفاق خوب چنین افتاد... که خواجه ابوسعید... مرا در این بیغولهٔ عطلت بازجست. (تاریخ بیهقی ص ۷۱). طاهر از چشم امیر بیفتاد و آبش تیره شد چنانکه... در عطلت گذشته شد. (تاریخ بیهقی ص ۴۴۹). و رجوع به عطلة شود. - در عطلت ماندن؛ بیکار ماندن. (فرهنگ فارسی معین): چون مدتی سخت دراز در عطلت ماند پایمردان خاستند... تا دل مأمون را نرم کردند بر وی. (تاریخ بیهقی).
کلمات همقافیه با «عطلت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لت» برای سرودن شعر