معنی عضم
6 بازدید
[ عَ ] (ع اِ) قبضهٔ کمان. (منتهی الارب). مقبض قوس. (اقرب الموارد). ج، عِضام. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || سرآماج و بیل گندم پاک کن که به صورت انگشتان سازند. (منتهی الارب). چوبی دارای انگشتان که گندم را بدان به باد دهند. (از اقرب الموارد). سراماج و افشون. (ناظم الاطباء). || دمغزهٔ شتر و اسب و بز کوهی نر. (منتهی الارب). عسیب اسب و شتر و بز کوهی. (از اقرب الموارد). ج، أَعضِمة. عُضم. || تختهٔ فدان که بر سرش آهن باشد. || خطی در کوه که رنگش مخالف رنگ کوه باشد. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ عُ ] (ع اِ) جِ عَضم. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به عَضم شود.
کلمات همقافیه با «عضم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضم» برای سرودن شعر