معنی عضل

معنی عضل

6 بازدید
[ عَ ] (ع مص) تنگ نمودن بر کسی. (از منتهی الارب). تنگ کردن بر کسی و حبس کردن و منع کردن وی را. (از اقرب الموارد). || دشوار گردیدن بر کسی کار. (از منتهی الارب): عضل به الامر؛ کار بر او سخت شد. (از اقرب الموارد). || به ستم بازداشتن زنی را از شوی کردن. (از منتهی الارب). زن را از شوی کردن بازداشتن. (المصادر زوزنی) (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی). بازداشتن از شوی کردن. (تاج المصادر بیهقی): عضل المرأة عن الزواج؛ زن را از ازدواج حبس کرد و بازداشت. (از اقرب الموارد). عِضل. عِضلان. و رجوع به عضل و عضلان شود. || بد زیستن با زن خویش تا خود را به کاوین بازخرد. (المصادر زوزنی). بد زیستن با زن تا خود را بازخرد. (تاج المصادر بیهقی). || عضل الرجل؛ آن مرد را بیوه کرد. (از اقرب الموارد). || بر عضلهٔ کسی زدن. (از اقرب الموارد از تاج). || خسته شدن شتر از حرکت و سواری و از هر کاری. (از اقرب الموارد به نقل از لسان).
[ عَ ] (اِخ) جایی است در بادیه. عَضَل. (از منتهی الارب). رجوع به عَضَل شود.
[ عَ ضَ ] (ع مص) عضله ناک گردیدن، یا سطبر شدن پی ساق کسی. (منتهی الارب). بسیار عَضَل شدن یا ضخیم شدن عضلهٔ ساق شخص. (اقرب الموارد). بسیار عضله شدن. (تاج المصادر بیهقی).
[ عَ ضَ ] (ع اِ) کلاکموش. (منتهی الارب). جُرَذ. (اقرب الموارد). به لغت اهل یمن جرذ است. (مخزن الادویه). ج، عِضلان و عُضلان. || جِ عَضَله. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). گوشت پاره ها با پی ها مرکب، واحدش عضلة. (غیاث اللغات): فاضلترین گوشت مواشی و نیکوترین عضله است که به شیرازی مشکک خوانند و زودتر هضم شود. (از اختیارات بدیعی). رجوع به عضله شود.
[ عَ ضَ ] (اِخ) جایگاهی است در بادیه. (از معجم البلدان). جایی است در بادیه نیستان ناک، و آن را به سکون دوم نیز خوانده اند. (منتهی الارب).
[ عَ ضِ / ضُ ] (ع ص) عضله ناک. (منتهی الارب). آنکه پر عَضلَ باشد یا عضلهٔ ساق او سطبر و ضخیم باشد. (از اقرب الموارد). ج، أعضال. (ناظم الاطباء).
[ عِ ] (ع مص) به ستم بازداشتن زن را از شوی کردن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). عَضْل. رجوع به عَضل شود.
[ عِ ] (ع ص) مرد زیرک. (منتهی الارب). داهیة. (اقرب الموارد). || سخت درشت. (منتهی الارب). سخت زشت و قبیح. (از اقرب الموارد).
[ عِ / عُ ] (ع اِ) جِ عَضَل. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به عَضل شود.
[ عُ / عُ ضَ ] (ع اِ) جِ عُضلة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به عُضلة شود.
[ عَ ضَ ] (اِخ) ابن هون بن خزیمةبن مدرکة، از کنانه از مضر. جدی است جاهلی و فرزندانش با برادرزادهٔ او به نام دیش درهم آمیختند و بنام «قارة» خوانده شدند. و قاره در عهد جاهلیت در تیراندازی شهرت داشتند و آنان هم پیمان بنی زهرة بودند و عبدالرحمان بن عبدالقاری و عبداللََّه بن عثمان بن خشیم قاری از آنان است. (از الاعلام زرکلی به نقل از نهایة الارب و جمهرة الانساب و الاغانی و مجمع الامثال).

کلمات هم‌قافیه با «عضل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ضل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید