معنی عضروط
6 بازدید
[ عُ ] (ع اِ) گلو، و آن سر معده است چسبیده به حلقوم دراز سرخ سپید شکم. (منتهی الارب). مری و سرخ روده. (ناظم الاطباء). مری ءالحلق؛ و آن سر معده باشد که به حلقوم متصل و چسبیده است و سرخ و مستطیل است و داخل آن سفید. (از اقرب الموارد) (از تاج العروس). || مزدور. (منتهی الارب). اجیر. (اقرب الموارد). || خادم و بدنبال کس رونده. (منتهی الارب). عُضارط. (اقرب الموارد). و رجوع به عضارط شود. ج، عَضاریط. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «عضروط»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وط» برای سرودن شعر