معنی عضب
7 بازدید
[ عَ ] (ع مص) بریدن. (منتهی الارب). قطع کردن. (از اقرب الموارد). || دشنام دادن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || گرفتن و زدن و طعن کردن. (منتهی الارب): عضبه بالعصا؛ با چوبدست وی را زد. عضبه بالرمح؛ با نیزه وی را طعن کرد. (از اقرب الموارد). || ضعیف کردن. (منتهی الارب): عضب المرض فلاناً؛ بیماری او دیرینه شد و وی را از حرکت بازداشت. (از اقرب الموارد). || بازگشتن. (منتهی الارب). رجوع. (از اقرب الموارد). || کهنه گردیدن. (منتهی الارب). || ناقه و گوسپند را عضباء کردن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به عضباء شود. || جلوگیری کردن و حبس کردن کسی را از حاجت خود. (از اقرب الموارد).[ عَ ] (ع ص، اِ) شمشیر، یا شمشیر برّان. (منتهی الارب). شمشیر قاطع و برّان، و آن وصف به مصدر است، گویند: سیف عضب. (از اقرب الموارد). || مرد تیزسخن چرب زبان. || کودک خردسر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || گوسالهٔ شاخ برآورده. (منتهی الارب). بچهٔ بقره هرگاه شاخ برآورد، و یا هرگاه شاخ آن به دست گرفته شود. (از اقرب الموارد). || (اصطلاح عروض) حذف میم مفاعلتن است تا فاعلتن بماند و به مفتعلن بدل شود، و آن را معضوب نامند. (از تعریفات جرجانی). خَرْم مفاعلتن است که سالم باشد، و خَرْم افکندن وتد مجموع باشد، و برخی گویند خَرْم اسقاط اولین متحرک از وتد مجموع است در صورتی که در صدر بیت واقع شده باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || (اِخ) نام شمشیر پیغامبر اسلام (ص). (از اقرب الموارد).[ عَ ضَ ] (ع مص) شکسته گردیدن شاخ و شکافته گوش شدن. (از منتهی الارب). اعضب شدن قوچ و ناقه. (از اقرب الموارد). و رجوع به اعضب شود.
کلمات همقافیه با «عضب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضب» برای سرودن شعر