معنی عض
6 بازدید
[ عَ ض ض ] (ع مص) گَزیدن. (از منتهی الارب) (ترجمان القرآن جرجانی). به دندان گزیدن. (غیاث اللغات). به دندان گرفتن. (المصادر زوزنی) (دهار) (از اقرب الموارد). || به زبان گرفتن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || زیرک و داهی شدن. (از منتهی الارب). عِضّ شدن شخص. (از اقرب الموارد). و رجوع به عِضّ شود. || سخت شدن زمان بر کسی. (از اقرب الموارد). || لازم گرفتن چیزی را. || چسبیدن و ملتصق شدن وتر کمان به کبد آن. و برخی عض را به معنی گزیدن به دندان با «ض» و به سایر معانی با «ظ» دانسته اند. (از اقرب الموارد).[ عَ ض ض ] (ع اِ) گزیدگی دندان. (ناظم الاطباء). || سختی، گویند: عض الزمان یا عض الحرب؛ یعنی سختی روزگار یا سختی جنگ. و آن را عظ به ظاء نیز نوشته اند. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ عِ ض ض ] (ع ص، اِ) بدخوی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || فصیح سخنور و زشت. (منتهی الارب). بلیغ منکر و زیرک. (از تاج العروس) (از اقرب الموارد). || حریف. (منتهی الارب). قِرن و همتا و قرین. (از اقرب الموارد). || توانا بر چیزی: فلان عض سفر؛ سخت ورزنده و توانا بر سفر. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || نیکودارندهٔ مال. (منتهی الارب). قیم برای مال. (از اقرب الموارد): فلان عض مال؛ نیکودارنده و اداره کنندهٔ مال. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || زُفت. (منتهی الارب). بخیل. (اقرب الموارد). || مرد سخت. (منتهی الارب). رجل شدید. (اقرب الموارد). || زیرک. (منتهی الارب). داهیة. (اقرب الموارد). || رسا. (منتهی الارب). ج، عُضوض (منتهی الارب) (اقرب الموارد)، و أعضاض. (اقرب الموارد). || اسم جنس هر درخت کوچک خاردار، و گویند اسم نوعی از خار است. (مخزن الادویة). درخت خار خرد، و گویند درخت طلح و عوسج و سَلَم و سیال و سَرح و عرفط و سَمُر و شَبَهان و کَنَهبَل. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). عُضّ. و رجوع به عُضّ شود. || کلیدان که گشاده نشود. (منتهی الارب). آنچه گشوده نشود از اغالیق و قفل ها. (از اقرب الموارد). ج، أعضاض. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ عُ ض ض ] (ع اِ) خمیر که شتر را بدان خورش دهند. (منتهی الارب). عجین که شتر آن را تعلیف کند. (از اقرب الموارد). || سپست. (منتهی الارب). قَتّ. (اقرب الموارد). || جو. (منتهی الارب). شعیر. (اقرب الموارد). || گندم بی آمیغ. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || خستهٔ شکسته. (منتهی الارب). هسته که چیزی با آن مخلوط نباشد. (از اقرب الموارد). || درخت سطبر باقی مانده در زمین. (منتهی الارب). درخت سطبر که در زمین باقی ماند. (از اقرب الموارد). || خمیر. (منتهی الارب). عجین. (اقرب الموارد). || هیزم خشک کلان فراهم آورده. (منتهی الارب). چوب بزرگ که جمع شود. (از اقرب الموارد). || گیاه خشک. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || نوعی از علف ستور چون دانهٔ خرما کوفته و کنجاره و جز آن. (منتهی الارب). || عِضّ است در معنی درخت خار خرد یا درخت طلح و... (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به عِضّ شود.
کلمات همقافیه با «عض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عض» برای سرودن شعر