معنی عصی
7 بازدید
[ عَ صْ یْ ] (ع مص) نافرمانی نمودن. (از منتهی الارب). نافرمانی کردن. (تاج المصادر بیهقی). خروج از طاعت و مخالفت کردن با امر کسی و عناد کردن. (از اقرب الموارد). از آن جمله است حدیث: «من لم یجب الدعوة فقد عصی»، که منظور دعوت عروسی و نکاح است یعنی هر کس دعوت عروسی را نپذیرد عصیان کرده است زیرا بسبب اعلان نکاح که در آن میشود، اجابت دعوت واجب است. و گویند وجوب حضور در آن است، اما خوردن اگر دعوت شونده روزه دار نباشد، مستحب است. (از منتهی الارب). مَعصیة. و رجوع به معصیة شود. || پرواز کردن: عصی الطائر؛ آن پرنده پرواز کرد. (از اقرب الموارد). || خشک نشدن خون: عصی العِرْق؛ خون آن رگ خشک نشد. (از اقرب الموارد).[ عَ صا ] (ع فعل، اِ) صیغهٔ ماضی از مصدر عَصْی که با در نظر گرفتن آیهٔ کریمهٔ {/B«وَ عَصی ََ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی ََ»۱۳-۱۷۲۰:۱۲۱/}(قرآن ۲۰/۱۲۱) یعنی آدم ابوالبشر بر خدای خود عصیان کرد و سرپیچی نمود پس گمراه شد، در فارسی بعنوان اسم بکار رفته است : زلف زمین در بر عالم فکند خال عصی بر رخ آدم فکند.نظامی. دامن او گیر کو دارد عصا درنگر آدم چه ها دید از عصی.مولوی.[ عَ صا / عَ صَنْ ] (ع مص) به چوبدستی زدن. (از ناظم الاطباء). بشمشیر بزدن. (المصادر زوزنی). عَصا. رجوع به عصا شود.[ عَ صی ی ] (ع ص) نافرمان. (منتهی الارب). بی فرمان. (زمخشری). خروج کننده از اطاعت و مخالفت کننده با امر دیگری و عنادکننده. عاصی. عاصٍ. عَصّاء. ج، عَصیّون، أعصیاء. (از اقرب الموارد).[ عِ صی ی ] (ع اِ) ج عَصا. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به عصا شود. || استخوانهای بال. (منتهی الارب). استخوانها که در جناح و بال است. (از اقرب الموارد). || (اصطلاح نجوم) ذوذنبهایی بشکل عصا و مستقیم، بخلاف ذوذنبهایی که ذنب آنها مایل است. (فرهنگ فارسی معین).[ عُ صی ی ] (ع اِ) جِ عَصا. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به عصا شود.
کلمات همقافیه با «عصی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صی» برای سرودن شعر