معنی عصل
7 بازدید
[ عَ ] (ع مص) خمیدن. (از منتهی الارب). || کژ گردانیدن، گویند: عصل العود؛ یعنی کژ گردانید چوب را، و اگر کجیش سرشتی باشد فعلش از باب سمع آید. (از منتهی الارب). کژ گردانیدن. (از اقرب الموارد). || شاش کردن. (از ناظم الاطباء): عصل الصبی؛ آن کودک ادرار و بول کرد. (از اقرب الموارد). آب تاختن.[ عَ صَ ] (ع مص) کج گردیدن با سختی و صلابت و خشکی سرشتی. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || عصل الفرس؛ بن دم آن اسب کج گردید و تا بالای ران او رسید، و چنین اسبی را عَصِل و أعصَل گویند. || عصل السهم؛ آن تیر در پرتاب خمیده شد. (از اقرب الموارد).[ عَ صَ ] (ع اِ) روده. (منتهی الارب). مِعی ََ. (اقرب الموارد). عِصل. ج، أعصال. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). و رجوع به عِصل شود. || گیاه دفلی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). خرزهره و دفلی. (ناظم الاطباء). || (اِمص) کژی و التواء در هر چیز. (از اقرب الموارد). کجی با صلابت. || کژی است در بن دم اسب که تا گوشت بالای ران رسیده باشد. (منتهی الارب). خمیدگی و کژی در عسیب دم اسب که به کادة و فائلهٔ او برسد. (از اقرب الموارد). از عیوب سرشتی در اسب است و آن پیچش بن دم است آنچنانکه داخل آن که مویی ندارد آشکار شود. و بیش از آن را «کشف» گویند. (از صبح الاعشی ج ۲ ص ۲۶). || کژی دندان و ساق. || (اِ) درختی است که به خوردن آن شتر را شکم روان شود. (منتهی الارب). || رمل و ریگ کج و پیچیده. (از اقرب الموارد).[ عَ صِ ] (ع ص) کج با سختی و صلابت. || کج دم. (منتهی الارب). اسبی که او را عَصَل باشد. (از اقرب الموارد). رجوع به عَصَل شود.[ عِ ] (ع اِ) روده. (منتهی الارب). مِعی ََ. (اقرب الموارد). عَصَل. ج، أعصال. (اقرب الموارد). و رجوع به عَصَل شود.[ عُ ] (ع ص، اِ) جِ أعصل. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به اعصل شود. || سهام عصل؛ تیرهای کج. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «عصل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صل» برای سرودن شعر