معنی عصاب
7 بازدید
[ عَ صْ صا ] (ع ص) ریسمان بر و ریسنده. (از منتهی الارب). ریسمان گر و ریسنده. (آنندراج). بسیار ریسنده. (ناظم الاطباء). غزّال. (اقرب الموارد). || ریسمان فروش. (ناظم الاطباء). گلابه ریسمان فروش. (دهار). || کلاه فروش. (ملخص اللغات حسن خطیب).[ عَ صْ صا ] (اِخ) نام او حسن بن عبداللََّه بن میسرهٔ عصاب است. وی محدث بود و از نافع مولای ابن عمر روایت دارد. و فضل بن موسی سینانی از او روایت کرده است. (از اللباب فی تهذیب الانساب) (از منتهی الارب).[ عِ ] (ع مص) به پنجه گرفتن چیزی را. (منتهی الارب). گرفتن. (از اقرب الموارد). عَصب. و رجوع به عصب شود. || فرض و واجب کردن: عصب اللََّه بکم کذا. (از اقرب الموارد). عَصب. و رجوع به عصب شود.[ عِ ] (ع اِ) آنچه بدان بدن بسته شود جز سر. || سربند. (منتهی الارب). سربند و عمامه. (ناظم الاطباء). آنچه بر سر بسته شود از قبیل مندیل و غیره. (از اقرب الموارد). || رسن که ران های ناقه را بندند برای دوشیدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ عُ ] (ع اِ) اسم بربری شیطرج است. (تحفهٔ حکیم مؤمن) (از فهرست مخزن الادویة). به لغت بربری دوائی است که آن را شاهتره گویند و معرب آن شیطرج باشد، و به یونانی لبیدیون خوانند. اگر دندان طرف راست درد کند قدری از آن به دست چپ باید گرفت و دست را در زیر وی بجانبی که دندان درد میکند باید گذاشت، درد را ساکن کند، و همچنین برعکس. (برهان قاطع) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «عصاب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر