معنی عشم
8 بازدید
[ عَ ] (ع مص) فربه شدن گرفتن شتر. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || خشک گردیدن. (از ناظم الاطباء).[ عَ شَ ] (ع مص) خشک گردیدن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). عُشوم. و رجوع به عشوم شود. || حریص شدن. (از منتهی الارب).[ عَ شَ ] (ع اِمص) امید و آزمندی. (منتهی الارب). طمع. (اقرب الموارد). || (ص) نان خشک و تباه: خبز عشم؛ نان خشک و فاسد. (منتهی الارب). نان خشک یا فاسد و تباه. (از اقرب الموارد).[ عَ شِ ] (ع اِ) یکی عُشُم. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). عاشِم. رجوع به عُشم و عاشم شود.[ عُ شُ ] (ع اِ) درختی است، و واحد آن عاشم و عَشِم است. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «عشم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شم» برای سرودن شعر