معنی واژه عش
7 بازدید
[ عَ ش ش ] (ع مص) کم شاخ و باریک تنه گردیدن درخت. (از منتهی الارب): عشت النخلة؛ شاخه های آن نخل کم شد و انتهای آن باریک گشت. (از اقرب الموارد). || جستن. (منتهی الارب). طلب کردن. (از اقرب الموارد). || گرد کردن. (منتهی الارب). جمع کردن. (از اقرب الموارد). || ورزیدن. (منتهی الارب). کسب کردن. (از اقرب الموارد). || زدن. (منتهی الارب). ضرب. (از اقرب الموارد). || درپی نهادن پیراهن را. (منتهی الارب): عش القمیص؛ پیراهن را وصله کرد. (از اقرب الموارد). || کم کردن دهش را. (از منتهی الارب): عش المعروف؛ نیکی و بخشش خود را کم کرد. (از اقرب الموارد). || لازم گرفتن پرنده آشیانه را. (از منتهی الارب): عش الطائر؛ آن پرنده ملازم آشیانهٔ خود شد. (از اقرب الموارد). || به منزل دیگر فرودآمدن تا جای بر ایشان تنگ گردد و از آنجا کوچ نمایند. (از منتهی الارب): عش فلان القوم؛ او در منزلی فرودآمد که پیش از وی قوم در آنجا منزل کرده بودند و آن منزل آنها را ناراحت کرده بود لذا از آنجا کوچ کرده اند. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ عَ ش ش ] (ع ص) اندک، و بخشش اندک. (از منتهی الارب). عطاء قلیل. (اقرب الموارد). || گشن که به خواهش ناقه بر وی جهد و ستم نکند. (منتهی الارب) (آنندراج). || (اِ) آشیانهٔ مرغ. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). عُشّ. رجوع به عُشّ شود. || جد و جهد و کوشش، گویند: جاء به من عشه و بشه؛ یعنی آن را به تمام کوشش آورد. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). عَسّ. رجوع به عَسّ و حَسّ شود. || (ص) مرد کم گوشت درازقامت، یا باریک استخوان دست و پا. (منتهی الارب): رجل عش؛ مرد طویل کم گوشت، و یا آنکه استخوانهای دست و پایش دقیق و باریک باشد. و تأنیث آن عَشّة باشد. (از اقرب الموارد).[ عُ ش ش ] (ع اِ) آشیانهٔ مرغ از هیمه و حطب که بر شاخ درخت باشد، و اگر در دیوار یا عمارت و یا در کوه باشد آن را وکر و وَکن گویند، و اگر آشیانهٔ او در زمین باشد اُدحیّ و اُفحوص نامیده میشود. ج، عِشَشة، عِشاش، أعشاش. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). خانهٔ مرغ بر درخت که آنجا خایه نهد. (دهار). آشیانهٔ مرغ بر درخت و در پوشش. (زمخشری). آشیانهٔ مرغ. (غیاث اللغات). لانهٔ مرغان بر درخت که از خردهٔ چوب و جز آن کنند. (یادداشت مرحوم دهخدا). عش الطائر؛ خانهٔ طیور است که به فارسی آشیان پرنده گویند. (مخزن الادویة). فِراش. لانه. آشیان. آشیانه. عَشّ : مرغ جذبه ناگهان پرّد ز عش چون بدیدی صبح، شمع آنگه بکش.مولوی. - امثال: لیس بعشک فادرجی ؛ یعنی نیست تو را حقی در آن، پس بگذر از آن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و آن مثلی است در مورد کسی که آنچه را شایستهٔ او نیست بگیرد، و یا در مورد کسی گویند که خود را بالاتر از منزلت خویش بنماید، و یا کسی که بر آنچه ازآنِ او نیست روی آورد. و آن را به کسی که بیجا و در غیر وقت خود، مطمئن باشد گویند تا وی را بر کوشش و جنبش وادار نمایند. (از اقرب الموارد).[ عُ ش ش ] (اِخ) ابن لبیدبن عداء. شاعری است. (منتهی الارب). ابن لبیدبن عدبن امیةبن عبداللََّه بن رزاخ بن ربیعةبن حرام بن ضنةبن سعدبن هذیم بن أسلم بن الحاف بن قضاعة. جدّی است جاهلی، و حریث و عاطف دو فرزند سلیم بن عش از نسل او بشمار آیند. (از اللباب فی تهذیب الانساب).[ عُ ش ش ] (اِخ) (ذوالـ ...) از وادیهای عقیق، از نواحی مدینه است، و گویند آن در راه بین صنعاء و مکه است در نجد، در پایین راه تهامه، و آن منزلی است بین مکانی که مشهور به قبورالشهداء است و بین کُتنة. و نیز گفته اند عُشّان از منازل خولان است. (از معجم البلدان).[ عَ شِنْ ] (ع ص) عشی. شبکور، و آنکه شب و روز سوءالبصر باشد او را، یا نابینا. (منتهی الارب). و رجوع به عشی شود.