معنی عسف
6 بازدید
[ عَ ] (ع مص) میل نمودن، و بیراه رفتن، و دست و پا زدن بر زمین، و سیر کردن بی راهه و بی فکر و بی هدایت. (از منتهی الارب): عسف الطریق و عن الطریق؛ از راه دور شد و از آن عدول کرد، و گویند یعنی آن را بدون رهنمایی و هدایت طی کرد. (از اقرب الموارد). از راه بگردیدن. (المصادر زوزنی). || عسف المفازة؛ بیابان را بدون هدف و بدون رهنمایی طی کرد و راه پیموده شده توسط دیگران را نپیمود. (از اقرب الموارد). || انجام دادن کار را بدون تدبیر. (از تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد). || ستم کردن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). اعتساف. تعدی. تطاول. جور. || خدمت خواستن از کسی. (از منتهی الارب). استخدام کردن کسی را. (از اقرب الموارد). || عسف ضیعتهم؛ نگاهبانی نمود ضیعت و آبادی ایشان را و کافی و بسنده شد ایشان را در امر آن. || کار کردن جهت کسی. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || شب گشتن به طلب مطلوب. (از منتهی الارب): بات فلان یعسف اللیل و باللیل؛ فلان شب را به راه رفتن گذراند در طلب خواستهٔ خود. || عسف الدمع الجفونَ؛ اشک بسیار گشت و در غیر مجرای خویش جاری شد. (از اقرب الموارد). || بزور و قوت گرفتن چیزی را. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || عسف البعیر؛ آن شتر مشرف بر مرگ شد از غده ای که در او پدید آمد، و در موقع تنفس حنجرهٔ او لرزیدن گرفت. (از اقرب الموارد). مشرف بر مرگ شدن شتر از بیماری طاعون. (از ناظم الاطباء). عُسوف. و رجوع به عسوف شود.[ عَ ] (ع اِ) دم مرگ. (منتهی الارب). مرگ: فرّق بینهما العسف؛ مرگ بین آن دو جدایی انداخت. (از اقرب الموارد). || قدح بزرگ. (منتهی الارب). قدح ضخیم و ستبر. ج، عُسوف. (از اقرب الموارد): قال زید [ بن ثابت ] فواللََّه لنقل جبل من الجبال ماکان أثقل علیّ من الذی أمرنی به من جمع القرآن أجمع من الرقاع و اللخاف و العسف و صدور الرجال. (الفهرست ابن الندیم).
کلمات همقافیه با «عسف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سف» برای سرودن شعر