معنی عس
7 بازدید
[ عَ س س ] (ع مص) به شب گردیدن به پاسبانی. (از منتهی الارب). بشب گشتن ازبرای احتراز از دزدان. (تاج المصادر بیهقی) (دهار) (از المصادر زوزنی). طواف کردن در شب برای حفظ و حراست مردمان و یافتن اشخاص مشکوک. (از اقرب الموارد). || برآمدن خبر کسی. (از منتهی الارب): عس خبره؛ خبر او دیر آمد. (از اقرب الموارد). || چیز اندک خورانیدن قوم را. (از منتهی الارب). طعامی سبک دادن کسی را. (از تاج المصادر بیهقی) (از دهار): عس القوم؛ قوم را طعامی اندک خورانید. (از اقرب الموارد). || تنها چریدن ناقه. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). تنها چرا کردن شتر. (تاج المصادر بیهقی) (از دهار). || شیر نادادن ناقه پیش کسی. (از منتهی الارب). عَسَس. و رجوع به عسس شود.[ عَ س س ] (ع اِ) گویند: جی ء بالمال من عسک و بسک؛ یعنی با جد و جهد خود، و آن لغتی است در «حسک». (از منتهی الارب): جاء به من عسه و بسه؛ یعنی آن را از جائی که بود و نبود آورد، و این دو از اتباع هستند و از هم جدا نمی گردند. (از اقرب الموارد). و رجوع به حَسّ و عَشّ شود.[ عُ س س ] (ع اِ) کاسهٔ بزرگ. (منتهی الارب). قدح بزرگ. (آنندراج) (غیاث اللغات). قدح بزرگ، و رَفد از آن بزرگتر است. ج، عِساس، عِسَسة، أعساس. (از اقرب الموارد). || ذکر و نره. (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب).[ ] (اِ) زرنیخ است. (فهرست مخزن الادویة).[ عَ سِنْ ] (ع ص) سزاوار و خلیق. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). عَسی. عسیّ. رجوع به عسی شود.
کلمات همقافیه با «عس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عس» برای سرودن شعر