معنی عزیزی
7 بازدید
[ عَ ] (حامص) عزت. گرامی بودن. ارجمندی. احترام. (از فرهنگ فارسی معین): هر ذلیلی که حق عزیز کند در عزیزیش منکری منگر.خاقانی. و اما دلیل بر عزیزی و گرامیی دانش آنکه دانش در سرشت ماست و تمام کنندهٔ ما اوست. (مصنفات باباافضل از فرهنگ فارسی معین). عزیزی خواری و خواری عزیزی بار می آرد در آغوش پدر از چاه و زندان بیش میلرزم. صائب. - به عزیزی؛ به عزت. معزز. قرین ارجمندی : هر دو پسرش را خلعت داد و به عزیزی بخانه بازفرستاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۲۵).[ عَ ] (ص نسبی) منسوب به عزیز. رجوع به عزیز شود.[ عَ ] (اِخ) فرزند عبدالملک بن منصور جیلی، مکنی به ابوالمعالی و مشهور به شیذلة. واعظ و از فقهای شافعی مذهب در قرن پنجم هجری و از اهالی جیلان بود و مدتی سمت قضاء را در بغداد بعهده داشت و به سال ۴۹۴ هـ .ق. در همین شهر درگذشت. او راست: البرهان فی مشکلات القرآن، دیوان الانس، لوامع أنوار القلوب. (از الاعلام زرکلی از وفیات الاعیان و هدیة العارفین و خزائن الاوقاف).[ عَ ] (اِخ) لقب علی بن احمدبن محمدبن ابراهیم عزیزی، فقیه و محدث قرن یازدهم هجری است. رجوع به علی عزیزی شود.[ عَ ] (اِخ) لقب علی بن علی بن علی بن علی بن مطاوع عزیزی، فقیه قرن دوازدهم هجری است. رجوع به علی عزیزی شود.[ عُ زَ ] (اِخ) لقب محمدبن عزیز سجستانی عزیزی، مکنی به ابوبکر مفسر است. شهرت او بیشتر بواسطهٔ کتاب «غریب القرآن» اوست که آن را بترتیب حروف معجم در مدت پانزده سال تصنیف کرده است. اقامت او در بغداد بود و نام پدرش را عزیر به راء مهمله نیز نقل کرده اند. (از اعلام زرکلی از سیرالنبلاء).[ عَ ] (اِخ) تیره ای از شعبهٔ جبارهٔ ایل عرب، از ایلات خمسهٔ فارس. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص ۸۷).[ عَ ] (اِخ) دهی از دهستان بویراحمد سرحدی بخش کهکیلویهٔ شهرستان بهبهان. سکنهٔ آن ۱۵۰ تن. آب آن از چشمه و رودخانه. محصول آن غلات و پشم و لبنیات است. این آبادی را زی زی هم می نامند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).[ عُ زَ زا ] (ع اِ) سرین اسب و طرف آن. (منتهی الارب). عُزیزاء. (از اقرب الموارد). رجوع به عزیزاء شود.
کلمات همقافیه با «عزیزی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زی» برای سرودن شعر