معنی عزوف
8 بازدید
[ عَ ] (ع ص) دلتنگ و برتافته روی از چیزی. (منتهی الارب): رجل عزوف؛ شخصی که بر خوی دوست خود پایداری نتواند. ج، عِزاف. (از اقرب الموارد). و رجوع به عُزوف شود.[ عُ ] (ع مص) ناخواهانی نمودن و ملول شدن نفس از کسی. (از منتهی الارب): عزفت النفس عن الشی ء؛ دل از آن چیز پرهیز کرد و از آن دور شد و یا از آن اکراه داشت، و آن را «عزوف عنه» گویند. (از اقرب الموارد). عَزف. و رجوع به عزف شود. || بازداشتن نفس از دنیا. (از منتهی الارب). بازداشتن تن خویش را از کاری. (تاج المصادر بیهقی).
کلمات همقافیه با «عزوف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وف» برای سرودن شعر