معنی عزت

معنی عزت

7 بازدید
[ عِ زْ زَ ] (ع اِمص) عظمت و بزرگواری و ارجمندی و ارج و سرافرازی. (ناظم الاطباء). ارجمندی. (المصادر زوزنی). کرامت. (زمخشری). بزرگی. عزة. رجوع به عزة شود: عزت این خاندان بزرگ سلطان محمود را نگاه باید کرد. (تاریخ بیهقی ص ۳۹۲). آن را که چاربالش عزت میسر است گو پنج نوبه زن که شه هفت کشور است. اخسیکتی. ستاره گفت منم پیک عزت از در او از آن بمشرق و مغرب همیشه سیارم. خاقانی. وحدت من داده ز دولت خبر عزلت من کرده بعزت ضمان.خاقانی. از سر این کلاه عزت رفت «سر دریغا» کلاه میگوید.خاقانی. امیر نصر عزت و مکنت را به وراثت از پدر بزرگوار دریافت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۴۷). بناء عزت منقوض و لواء مجدت مخفوض. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۴۴). شخص عزت و غلا زیر قرضهٔ وحشت و بلا یگانه و تنها فروشد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۵۲). خداوندا بدان تشریف و عزت که دادی انبیا و اولیا را.سعدی. شاهد آنجا که رود حرمت و عزت بیند. سعدی. گفتا به عزت عظیم و صحبت قدیم دم برنیارم. (سعدی). عزت اندر عزلت آمد ای فلان تو چه جوئی زاختلاط این و آن. شیخ بهائی. گر تو خواهی عزت دنیا و دین عزلتی از مردم دنیا گزین.شیخ بهائی. - امثال: عزت ز قناعت است و خواری ز طمع با عزت خود بساز و خواری مطلب. ؟ (از جامع التمثیل). عزت هر کس به دست آن کس است. ؟ (از امثال و حکم دهخدا). - بی عزتی؛ بی اعتباری. نامعززی. - || بی احترامی : چو بی عزتی پیشه کرد آن حرون شدند آن عزیزان خراب اندرون.سعدی. - بی عزتی نمودن؛ بی احترامی کردن. نگاه نداشتن عزت کسی : ملوک آنطرف قدر چنان بزرگوار ندانسته و بی عزتی نمودند. (گلستان). - عزت آثار؛ صاحب علامات افتخار و شرف. (ناظم الاطباء). - عزت تپان کردن، عزت چپان کردن؛ به مزاح، بسیار اعزاز و اکرام کردن. (یادداشت مرحوم دهخدا). - عزت خواه؛ دوست و رفیق و مصاحب. (ناظم الاطباء). - || پیرو و بسته به جلال دیگری. (ناظم الاطباء). - عزت طلب؛ آنکه خواهان ارج و قدر است. جاه طلب. مقام دوست. (فرهنگ فارسی معین). - عزت طلبی؛ حالت و کیفیت عزت طلب. (فرهنگ فارسی معین). - عزت قرار؛ مشهور و باجلال، و آن را غالباً در القاب شاهان بکار برند. (از ناظم الاطباء). - عزت موفور؛ مجلل و باجلال و محترم. (ناظم الاطباء). - عزت نشان؛ با آثار بزرگواری و بزرگی: عالیشان عزت نشان. - عزت نفس؛ مناعت. شرافت. (فرهنگ فارسی معین). استکبار. مناعت طبع. عالیجنابی : و فایده در تعلم حرمت ذات و عزت نفس است. (کلیله و دمنه). در قناعت که تو را دست رس است گر همه عزت نفس است بس است.جامی. گر تو خواهی عزت نفس ای فلان رو نهان شو چون پری از مردمان. شیخ بهائی. - عزت و اعتبار داشتن؛ به اصطلاح فارسیان، پشم در کلاه داشتن، بدین قیاس پشم در کلاهش نیست و پشم در کلاه ندارد نیز کنایه از آن است که بغایت مفلس و بی نواست. وقع نهادن و وقر نهادن. پیش کسی ریش داشتن. (آنندراج از مجموعهٔ مترادفات). - عزت همراه؛ که ملازم عزت باشد. خداوند عزت: عالیجاه عزت همراه. || کمیابی. (ناظم الاطباء). بی همتائی. (مهذب الاسماء). دیریابی. دشواریابی. ندرت. شذوذ. || حمیت جاهلیت. (مهذب الاسماء). || (اِخ) از نامهای باری تعالی : پیوسته در رعایت بندگان حضرت عزت عز شأنه ناقص الغایه سعی فرموده اند. (سندبادنامه ص ۷۴). ثنای حضرت عزت نمیتوانم گفت که ره نمیبرد آنجا قیاس و وهم و خیال. سعدی. از حضرت عزت جلت قدرته درخواهیم. (انیس الطالبین ص ۱۱۸).

کلمات هم‌قافیه با «عزت»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «زت» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید