معنی عرم

معنی عرم

6 بازدید
[ عَ ] (ع مص) شدید و سخت گردیدن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). عرامة. عرام. رجوع به عرامة و عرام شود. || شوخ شدن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). عرامة. عرام. رجوع به عرامة و عرام شود. || ناز کردن و خرامیدن و شاد گردیدن و فیریدن و یا سرگشته شدن و تباه گشتن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). عرام. عرامة. رجوع به عرام و عرامة شود. || خوردن چیزی از طعام. (از منتهی الارب). گویند عرم من الطعام، یعنی چیزی از آن طعام را خورد. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || گوشت از استخوان بازکردن. (از منتهی الارب). گوشت بازکردن از استخوان. (تاج المصادر بیهقی). برکندن از استخوان همهٔ گوشت را و خوردن آن را. (از ناظم الاطباء). عرم العظم؛ آنچه از گوشت بر استخوان بود جدا کرد. (از اقرب الموارد). || درخت خاییدن و چریدن ستور. (از منتهی الارب). چریدن شتران درخت را. (از ناظم الاطباء). عرم الابل الشجر؛ شتران از آن درخت برگرفتند. (از اقرب الموارد). || شیر مادر خوردن پسر. (منتهی الارب). عرم الصبی امه؛ آن کودک شیر مادر خود را خورد. (از اقرب الموارد). || رنج و اذیت رسانیدن کسی را. (از منتهی الارب). آزار و اذیت رسانیدن. (از اقرب الموارد).
[ عَ ] (ع اِ) چربش. (منتهی الارب). دسم. (اقرب الموارد). || باقی مانده در دیگ. (منتهی الارب). بقیهٔ دیگ. (از اقرب الموارد). || گوی که فراهم آمدنگاه آب باشد. (منتهی الارب). ج، عُرمان.
[ عَ رَ ] (ع مص) نرم و سست گردیدن استخوان. (از منتهی الارب). عرم العظم؛ دود و بوی آن استخوان برخاست از پختن. (از اقرب الموارد).
[ عَ رَ ] (ع اِ) سیاهی سپیدی آمیخته، در هر چه باشد. یا خجک زدن از سیاهی و سپیدی. (منتهی الارب). سیاهیی که با سپیدی مخلوط باشد، در هر چه باشد. و یا اینکه نقطه نقطه باشد از آنها بی آنکه نقطه ها وسیع گردد. (از اقرب الموارد). || سپیدی است بر لب گوسپند. || گوشت ناپخته. (منتهی الارب). لحم و گوشت. (از اقرب الموارد). گوشت بی استخوان. (برهان). || بیضهٔ سنگخوار. (منتهی الارب).
[ عَ رِ ] (ع اِ) نوعی از ماهی باشد که اهل مغرب آن را سردین و به یونانی سماریس خوانند. (برهان قاطع) (آنندراج). ماهیی است که اهل مغرب سردین، و بیونانی دبس نامند. (تحفهٔ حکیم مؤمن). سماریس است. (مخزن الادویه). و رجوع به ساردین و سردین شود.
[ عَ رِ ] (ع ص) سخت و درشت از هر چیزی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || (اِ) هرچه حاجز باشد میان دو چیز. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || جِ عَرِمة. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به عرمة شود. بندآب. (دهار). رودخانه و سدی که پیش آب رودخانه گرفته راه آب مسدود سازند. (غیاث اللغات).
[ عَ رِ ] (اِخ) (سیل...) سیلی که دفع آن ممکن نباشد. (ناظم الاطباء).
[ عَ رِ ] (اِخ) نام استخر و آبگیری بوده که اهل سبا آن را با سنگ و قیر بسته بوده اند. (برهان قاطع) (آنندراج). عرم نام بندی است که بلقیس کرده بود و در میان دو کوه به سنگ و قیر تا آب باران جمع شدی. و آن را سه در کرد یکی از بالای دیگری. و در زیر آن برکه ای عظیم بود و آن را دوازده راه کرده بود بعدد جویهای ایشان. چون باران آمدی و سیلاب در پس آن بند جمع شدی آنگه در پائین بگشادی و چون کمتر شدی در زیرین بگشادی. چون آب در برکه شدی آن برکه آب قسمت کردی در جویها. و این همچنین می بود تا آنگه که بلقیس درگذشت و مدتی برین برآمد. ایشان طاغی شدند و از حد درگذشتند. خدای سبحانه و تعالی موشان بزرگ را بر ایشان مسلط گردانید، بیامدند و آن بند را سوراخ کردند. آب درافتاد و آن بند را خراب کرد و سیل در شهر ایشان افتاد و بوستانها و زمینها و سراهای ایشان خراب کرد و ایشان بعضی هلاک شدند و بعضی در عالم متفرق گشتند. (تفسیر ابوالفتوح رازی): {/Bفَأَرْسَلْنََا عَلَیْهِمْ سَیْلَ اَلْعَرِمِ .۲-۵۳۴:۱۶/} (قرآن ۳۴/۱۶). جائی که تیغ قهر برآرد مهابتت ویران کند به سیل عرم جنت سبا.سعدی.
[ عَ رِ ] (اِخ) نام وادیی است در عینة. (از معجم البلدان).
[ عَ رِ ] (اِخ) وادیی است که از ینبع سرازیر می گردد و نام آن در شعر کثیر آمده است. و گویند آن نام کوهی است. (از معجم البلدان).
[ عُ ] (ع ص، اِ) جِ أعرم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به اَعْرَم شود. || جِ عَرْماء. (اقرب الموارد). رجوع به عَرْماء شود. || (اِ) تخم قطا. (از اقرب الموارد). تخم مرغ و تخم قطا. (ناظم الاطباء).
[ عُ رَ ] (ع اِ) جِ عُرمة. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به عرمة شود.

کلمات هم‌قافیه با «عرم»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رم» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید