معنی عرقوب
8 بازدید
[ عُ ] (ع اِ) پی سطبر پاشنهٔ مردم. (منتهی الارب). پی پاشنه. (دهار). پی ستبر در بالای پاشنهٔ آدمی. (ناظم الاطباء). عصبی است غلیظ و موتّر در بالای عقب و پاشنهٔ انسان. (از اقرب الموارد). عصب ضخیم بالای پاشنهٔ پا. (فرهنگ فارسی معین). ج، عَراقیب. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). و در مثل گویند: شرما أجاءک الی مخّة العرقوب، که منظور پی پا است زیرا آن را مخ و مغز نباشد. و این مثل را در حق شخصی گویند که از لئیم چیزی بخواهد. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). - عرقوب الدابة؛ پی پای ستور، و گویند دو عرقوب هر چارپایی در پایش است و دو رکبهٔ او در دستهایش. (از منتهی الارب). عرقوب در پای دابة، بمنزلهٔ رکبه و زانوی اوست در دست، یعنی بین محل اتصال وظیف و ساق. (از اقرب الموارد). - عرقوب القطا؛ ساق آن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ساق مرغ سنگخوارک. (ناظم الاطباء). گویند: یوم أقصر من عرقوب القطا؛ یعنی روزی کوتاه تر از ساق قطا، زیرا ساق او را در کوتاهی مثل زنند. (از ذیل اقرب الموارد) (از لسان). || خم رودبار. (منتهی الارب). خم وادی. (ناظم الاطباء). منحنی و پیچ وادی. گویند: نزلنا فی عرقوب الوادی؛ یعنی در خم و پیچ وادی فرود آمدیم. (از اقرب الموارد). || راهی است در کوه. (منتهی الارب). طریقی است در جبل. (از اقرب الموارد). عرقوب الجبل؛ دماغهٔ کوه و راه تنگ در روی کوه. (ناظم الاطباء). || حیله. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || شناخت حجت. (منتهی الارب). شناختن و عرفان حجت و دلیل. (از اقرب الموارد). گویند: أخذ عرقوبه؛ یعنی شناخت حجت او را. || امور مشکله و عظیمه. (ناظم الاطباء). || (اِخ) اسبی است. (منتهی الارب).[ عُ ] (اِخ) (یوم الـ ...) از ایام و جنگهای عرب است. (از معجم البلدان).[ عُ ] (اِخ) ابن صخر، یا عرقوب بن معبدبن اسد. از عمالقه است و او کاذب ترین مردم زمان خود بود و در اِخلاف وعده بدو مثل زنند. (از منتهی الارب). از اعراب جاهلی بود و در خلف وعده به وی مثل زنند. نسب او را ابن سعدبن زید مناةبن تمیم گفته اند. و برخی وی را از اوس و خزرج دانند. و بعضی او را از اهالی خیبر یا مدینه دانسته اند. دربارهٔ خلف وعدهٔ وی اخبار بسیاری نقل کرده اند از جمله گویند به برادرش وعدهٔ «طلع» نخلی را داد و چون طلع گشت، از او خواست صبر کند تا «بلح» گردد و هنگامی که بلح شد گفت منتظر باش تا «رطب» شود و سرانجام چون رطب گشت خود آن را چید و به برادر چیزی نداد. کعب بن زهیر در حق وی گوید: کانت مواعید عرقوب لها مثلاً و ما مواعیدها الا الاباطیل. (از الاعلام زرکلی از الشریشی و ثمار القلوب و مجمع الامثال). جبیها إلاشجعی گوید: وَعَدْتَ وکان الخلف منک سجیة مواعید عرقوب أخاه بیترب . (از منتهی الارب). - مواعید عرقوب؛ وعده های عرقوب. اشاره است به عرقوب که در خلف وعده مشهور بود: او در آن باب به قولی مکذوب و مواعید عرقوب نوح را معزور می داشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۸۸).
کلمات همقافیه با «عرقوب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وب» برای سرودن شعر