معنی عرقدار
6 بازدید
[ عَ رَ ] (نف مرکب) عرق دارنده. دارای عرق. (ناظم الاطباء). کسی که عرق کرده باشد. دارای عرق. (فرهنگ فارسی معین). آنکه خوی کرده است. (از یادداشت مرحوم دهخدا). که بر اندام خوی آورده باشد. || (ق مرکب) در حالت عرق. (ناظم الاطباء). در حال عرق داشتن. (یادداشت مرحوم دهخدا): عرق دار آب سرد نباید خورد. عرقدار آب یخ خوردن خوب نیست.
کلمات همقافیه با «عرقدار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر