معنی عر
11 بازدید
[ عُ رر ] گر. عَرّ. عرّه. با فتح اول جرب است و بضم اول قروحی است در اعناق ابل و فصلان. (از منتهی الارب) (آنندراج). قرحه هایی در گردن شتر. || جرب. (از اقرب الموارد). گری و جرب. (ناظم الاطباء). || بیماریی است که از آن پشم گوسپند و شتر برافتد. (منتهی الارب) (آنندراج). بیماریی است که از آن پشم شتر بریزد. (از اقرب الموارد). در صحاح است که قروحی است مثل قوباء که بر پاهای شتر ظاهر شوند و از آن آب زرد ریزش کند. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). || زرق پرنده. (از اقرب الموارد). || زرق پسر. || کودک. (از اقرب الموارد). || طفل که زود از شیر باز داشته شود. (آنندراج). || عُرّاالوادی، دو طرف آن را گویند. (از اقرب الموارد).[ عُ رر ] (ع مص) گشن ناک گردیدن. (منتهی الارب). عَرّ.[ عَ رر ] (ع اِ) جرب. || عیب. || شر. || آنکه زود از شیر گرفته شود. (از اقرب الموارد). کودکی که زود از شیر باز داشته شود یا عام است. (ناظم الاطباء). || کرکس. (مهذب الاسماء). || نهیق خر. بانگ خر. رجوع به عرعر و عروعر شود.[ عَ رر ] (ع مص) به بدی انداختن کسی را. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || آلودن کسی را به بدی. (منتهی الارب). || رسانیدن کسی را به مکروهی. || از بیخ برکندن موی. (منتهی الارب) (آنندراج). || باز افکندن زمین را. (از اقرب الموارد) (آنندراج) (منتهی الارب). || حاجتمند شدن. (از اقرب الموارد) (قطرالمحیط) (منتهی الارب). || نیازمندی نمودن کسی را. || گرگین شدن شتران. (منتهی الارب) (آنندراج). || اندوهگین کردن کسی را. (منتهی الارب). || دادن کسی را بی خواست. (منتهی الارب) (آنندراج). || سرگین در زمین کسی کردن. (تاج المصادر). سرگین انداختن. (منتهی الارب). || کسی را غمگین کردن. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر). || گشن ناک گردیدن. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «عر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عر» برای سرودن شعر