معنی واژه عذبة
5 بازدید
[ عَ بَ ] (ع اِ) چغزلاوه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || درختی است که شتران را کشد. (از اقرب الموارد) (قطرالمحیط). || دارویی است که سرفه را بر طرف کند. (منتهی الارب) (قطرالمحیط) (از اقرب الموارد). - ذات العذبة؛ موضعی است. (منتهی الارب).[ عَ ذَ بَ ] (ع اِ) چغزلاوه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ج، عذبات. (از اقرب الموارد). || شملهٔ دستار. || سر شراک. سربند کفش از دوال. || چابق تازیانه. (منتهی الارب) (آنندراج). رشتهٔ تازیانه. (برهان قاطع). گره تازیانه. (مهذب الاسماء): همه را به اسماء و سیما بشناخت در زیر عذبهٔ تعذیب جمعی را به دست باز داد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۹۹). || سرزبان. (مهذب الاسماء). تیزی زبان. (منتهی الارب) (آنندراج). || سرشاخ درخت. (مهذب الاسماء). شاخ درخت. (منتهی الارب). ج، عَذَب. || سرنیزه. || رشتهٔ ترازو. (از مهذب الاسماء). رشته ای که میان دستهٔ ترازو یعنی شاهین ترازو بندند. (برهان قاطع). || دوال که بر گردن سگ افکنند. || طیلسان. (مهذب الاسماء).[ عَ بَ ] (اِخ) موضعی است که از بصره تا بدانجا دو شب راه است و در آن موضع آبهای خوش است و گویند چون آنجا را بکندند آثار زندگی انسان یافتند. (از معجم البلدان).[ عَ ذِ بَ ] (ع اِ) عَذَبة. چغزلاوه. || آنچه از طعام دور ریخته شود. آنچه از گندم برآید و دور کرده شود. (منتهی الارب) (از قطرالمحیط) (از اقرب الموارد). || خاشاک. (قطرالمحیط) (اقرب الموارد). خس و خاشاک. (منتهی الارب). || خاک ها که اطراف یک قطعه زمین مزروع را احاطه کند. (از قطرالمحیط). || چابق تازیانه. (از منتهی الارب).