معنی عدیم
6 بازدید
[ عَ ] (ع ص) گول. || دیوانه. || نیازمند. درویش. (منتهی الارب). ج، عُدماء. || معدوم. (ناظم الاطباء). || گاه بمنزلهٔ کلمهٔ نفی است که بر سر اسم معرف به الف و لام درآید و آن را منفی سازد و در حقیقت نوعی صفت مرکب درست کند چون عدیم الخیر، بی خیر. - عدیم الحرکة؛ بی حرکت. - عدیم الرائحة؛ بی بو. - عدیم الرأس؛ بی سر. - عدیم الطعم؛ بی مزه. - عدیم الفضل؛ بی خرد. - عدیم المثال؛ بی مثال. بی مانند. - عدیم المثل؛ بی مثل. بی مانند. - عدیم النظیر؛ بی نظیر. - عدیم الوفاء؛ بی وفا.
کلمات همقافیه با «عدیم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یم» برای سرودن شعر