معنی عدیل
7 بازدید
[ عَ ] (ع ص، اِ) مثل. مانند. همتا. همانند. (اقرب الموارد) (قطرالمحیط). ج، عُدَلا. || هم کجاوه. (از اقرب الموارد). دو کس که هر دو جانب یک کجاوه نشینند هر یکی مر دیگری را عدیل باشد. (آنندراج) (غیاث اللغات). || برابر در قدر و مرتبت. (غیاث اللغات). || هم شأن. هم رتبه. رقیب : خرد و جهل کی شوند عدیل برز را نیست آشنا ردّاس. ناصرخسرو. بارت ز خرد باید و طاعت به سوی آنک او را نه عدیل است و نه فرزند و نه یار است. ناصرخسرو. تا دهک راه سخت شوریده ست جفت عقل تو و عدیل هنر.مسعودسعد. || هم وزن. عدیلک هو الذی یعادلک فی الوزن والقدر. (قطرالمحیط). هم سنگ. ج، عُدلاء. || همسر. (منتهی الارب): نیم روز اندر بهشت آدم عدیل ملک بود هفتصد سال از جگر خون راند، بر سنگ و گیا. سنایی. || شوهران دو خواهر.[ عُ دَ ] (اِخ) ابن فرج. شاعر است. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «عدیل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یل» برای سرودن شعر