معنی عدس
7 بازدید
[ عَ ] (ع مص) خدمت کردن. (منتهی الارب) (از قطر المحیط) (از اقرب الموارد) (آنندراج). || رفتن در زمین. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || چرانیدن شتران را. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). عَدَس المالَ؛ رعاه. (قطرالمحیط). || زده گردیدن مرد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || زجر کردن استر را به لفظ عدس. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (قطرالمحیط). || بردن مرگ کسی را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || سخت پاسپر کردن. (منتهی الارب) (آنندراج). عَدَس الشی ء؛ وطئه کثیراً. (قطرالمحیط). || سپردن. || کوشیدن. (منتهی الارب) (آنندراج). || (اِ) حدس. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).[ عَ دَ ] (ع اِ) نرسک. (منتهی الارب). دانه ای است که قسمی از آن بیابانی است و خرد و مایل بگردی و قسمی بستانی است و پهن. (از اقرب الموارد) (از قطرالمحیط). در ترجمهٔ صیدنه است که در پارسی آن را نرسک گویند و به هندی مسوری گویند، ارجانی گوید: سرد است در دو درجه اول و خشگ است در دو درجهٔ و جرم او قابض است هر طبیعت را و خون را غلیظ گرداند و سیلان خون را قطع کند و ادرار بول را که از حرارت باشد. و دمش دهان را سود دارد و به معده و جمله اعضاء عصبی نیک باشد، و چشم را تاریک گرداند و بیماریهای سودائی را تقویت دهد و آبی که عدس را در او بجوشانند و بخورند اطلاق شکم آرد. (از ترجمهٔ صیدنهٔ ابوریحان). در تحفه است که آن را به فارسی مرجومک گویند. برّی او کوچک است. (تحفه ص ۱۸۱). - عدس جبلی یا عدس کوهی؛ نوعی از عدس است. (از تحفهٔ حکیم ص ۱۸۱).[ عَ ] (ع اِ صوت) کلمه ای است که بدان استر را زجر کنند. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از قطر المحیط) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «عدس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دس» برای سرودن شعر