معنی عجوز

معنی عجوز

6 بازدید
[ عَ ] (ع ص، اِ) پیره زن. (غیاث اللغات) (آنندراج) (ترجمان جرجانی). زن گنده پیر کلان سال. (منتهی الارب). المرأة المسنة لعجزها عن اکثر الامور و آن وصف خاص به آن است. (اقرب الموارد). ج، عُجُز، عَجائز: عجوز جهان در نکاح فلک شد که جز عذر زادنْش رائی نیابی.خاقانی. مقعد چندین هزارساله عجوزی بکر کجا ماند این چه نادره حال است. خاقانی. || زن جوان باشد یا پیر. || هزارهزار از هر چیز. || مرد دلیر. || گاو ماده. || گاو نر. || تاجر. || گرسنه. || الاغ وحشی. || کاسهٔ کلان. || بلا و سختی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || خصلت ذمیمه. (اقرب الموارد). || گرگ ماده. || شترماده. || دست راست. || نوعی از خوشبوی. || باد گرم. || شیر بیشه. || تب. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || تحکم. (اقرب الموارد). || خلافت. || رعشه. || عاجز. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || ارز و نرخ چیزی. || پرهیزکاری از گناه. (منتهی الارب). || توبه. || عافیت. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || چینی. (اقرب الموارد). || سوزن. || زمین. || خرگوش. || بینی. || چاه. || روباه. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || پارچه. (اقرب الموارد). || دشت. || دریا. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || تیردان. (منتهی الارب). || جعبه. || جفنه. || دوزخ. || جنگ. || آلة جنگ. (اقرب الموارد). || نیزه. (منتهی الارب). || می. || خیمه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || خرمن. (منتهی الارب). || حب. دانه. (اقرب الموارد). || آفتاب. || پیراهن زن. (منتهی الارب). || دنیا. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || رایت. || کرکس. || اسب مادیان. || کشتی. || آسمان. || روغن. || سال. || سنگ ترازو. || صومعه. || کفتار. || راه. || مادهٔ گوره خر. || کژدم. || اسب. || سیم. || قبله. || دیک. || دم شمشیر. || خیک. || کمان. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || لشکر. (منتهی الارب). || سگ. || مسافر. || مشگ. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || دیگ پایه. || آتش. (منتهی الارب). || خرمابن. || ولایت. || درختی است. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || طعامی است که از ترهٔ دریائی سازند. (منتهی الارب). || ریگستانی است. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || میخی است در قبضهٔ شمشیر. || گربه. || صحیفه. || عقرب. || قیامت. || کتیبه. || کف. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || ملک. (اقرب الموارد) (آنندراج). || مرگ. (اقرب الموارد). || الدرع للمرأة. (اقرب الموارد). || سموم. (اقرب الموارد). || غراب. (اقرب الموارد). - بردالعجوز و برد عجوز؛ سرمای آخر زمستان را گویند که آن را ایام العجوز گویند. و آن هفت روز است در آخر زمستان که سرمای آن سخت شود که چهار روز آن از آخر شباط و سه روز از اوائل آذر است که عامه آن را مستقرضات گویند. (از اقرب الموارد): همچنان از نهیب برد عجوز طفل ناخورده شیر دایه هنوز. سعدی (گلستان).
[ عُ ] (ع مص) ناتوان گردیدن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || ترک دادن چیزی را که کردن آن واجب بود. || کاهلی کردن. (منتهی الارب). || عجوز و گنده پیر گردیدن زن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).

کلمات هم‌قافیه با «عجوز»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وز» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید