معنی عجمی
6 بازدید
[ عَ جَ ] (ص نسبی) باشندهٔ عجم هرچند که از عرب باشد. (منتهی الارب). منسوب به عجم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). نسبت است به عجم و بلاد فارس. (لباب). || آنکه سخن پیدا گفتن نتواند. (منتهی الارب). من جنسه العجم و ان أفصح. (اقرب الموارد): راهروان عربی را تو ماه تاجوران عجمی را تو شاه.نظامی. بردی دل من ای جان چون با تو کنم دعوی خود را عجمی سازی انکار کنی حالی. عطار. پادشاهی با غلام عجمی در کشتی نشسته بود. (گلستان).[ عَ جَ ] (اِخ) ابومحمد حبیب بن عیسی العجمی. رجوع به حبیب عجمی شود.[ عَ جَ ] (اِخ) دهی است از بخش سراسکند شهرستان تبریز. دارای ۴۹۷ تن سکنه. آب آن از رودخانه. محصول آن غلات و حبوبات است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
کلمات همقافیه با «عجمی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر