معنی عبقری
7 بازدید
[ عَ قَ ری ی ] (ع ص) سید. (اقرب الموارد). رئیس. (مهذب الاسماء). یقال هو عبقری القوم؛ یعنی مهتر و قوی. (منتهی الارب) (آنندراج). || قوی. || بهتر و کاملتر از هر چیزی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || آنچه در حسن و نیکوئی فائق تر باشد. (منتهی الارب) (آنندراج). || سخت. (منتهی الارب). شدید. (اقرب الموارد). یقال ظلم عبقری. (اقرب الموارد). || دروغ بی آمیغ. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || (اِ) نوعی از گستردنی دیبانگارین. (منتهی الارب) (آنندراج) (غیاث اللغات). نوعی از گستردنی فاخر، و منه الحدیث: کان عمر یسجد علی عبقری. (منتهی الارب): کبکان دری غالیه در چشم کشیدند سروان سهی عبقری سبز خریدند. منوچهری. برگ گل سپید بمانند عبقری برگ گل دو رنگ به کردار جعفری. منوچهری. سلسبیل از بهر جان تشنگان دارد خدای خرقه پوشان را بود آنجا مسلم عبقری. سنائی. بسختی نگشت این نمد بسترم روم زین سپس عبقری گسترم.سعدی. دامن مکش ز صحبت ایشان که در بهشت دامنکشان سندس خضرند و عبقری. سعدی.[ عَ قَ ری ی ] (ص نسبی) نسبت است به عبقربن انمازبن اراش بن عمروبن المغوث بطنی از بجیلة. (از اللباب ج ۲ ص ۱۱۵).
کلمات همقافیه با «عبقری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر