معنی عامی
7 بازدید
(ص نسبی) جاهل و بی سواد. (غیاث) (آنندراج): عشق تو بکشت عالم و عامی را زلف تو برانداخت نکونامی را.خاقانی. ای عشق تو کشته عارف و عامی را سودای تو گم کرده نکونامی را ذوق لب میگون تو آورده برون از صومعه بایزید بسطامی را. بایزید بسطامی. بساط سبزه لگدکوب شد بپای نشاط ز بسکه عارف و عامی برقص برجستند. سعدی. || مقابل عَلوی. سید: غریق منت احسان بیشمار تواند ز لشکری و رعیت ز عامی و علوی. سوزنی.[ عامی ی می ی ] (ع ص) نبتٌ عامی؛ گیاه خشک یکساله. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ عام می ] (ع ص نسبی) منسوب است به عامه، ضد خاصه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «عامی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر