معنی عامل
7 بازدید
[ مِ ] (ع ص) کارکن و صنعتگر. || کسی که با دست کار کند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). هر که با دست کار گل ساختمان و بناء آن کند. (از اقرب الموارد) (المنجد) گلکار. || کسی که متصدی کارهای دیگر شود در امور مالی و غیره. (المنجد). ضابط. (ناظم الاطباء). || دیوانی. نوکر. دولت. رئیس. والی. حاکم. (المنجد). ج، عمال و عاملون و عمله : به معزولی به چشمم در نشستی چو عامل گشتی از من چشم بستی.نظامی. نهد عامل سفله بر خلق رنج که تدبیر ملک است و توفیر گنج. سعدی (بوستان چ یوسفی ص ۱۵۷). نیاورده عامل غش اندر میان نیندیشد از رفع دیوانیان.سعدی. تا نگویی که عاملان حریص نیکخواهان دولت شاهند.سعدی. || دانا. زبردست در هر کاری. || وکیل و کارگزار. (ناظم الاطباء). || کلمه ای که بدان اعراب کلمهٔ دیگر تغییر می کند. ج، عوامل. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (تعریفات) (مهذب الاسماء). و رجوع به عوامل شود.
کلمات همقافیه با «عامل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مل» برای سرودن شعر