معنی عامر
6 بازدید
[ مِ ] (ع ص) آبادکننده. (اقرب الموارد) (آنندراج) (مهذب الاسماء) (غیاث اللغات). || آباد و معمور. (ناظم الاطباء). و بر این تقدیر عامر به معنی معمور باشد چون دافق بمعنی مدفوق. (منتهی الارب) (آنندراج) (غیاث). || زیارت کننده. ج، عمار. (آنندراج) (منتهی الارب). || اقامت کننده در محل معمور. (اقرب الموارد) (المنجد). || ساکن خانه. (منتهی الارب). زیاد عمر کننده. || بسیار و فراوان. (ناظم الاطباء). || (اِ) بچهٔ کفتار. ام عامر. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد) (المنجد). || مار از جهت طول عمر. عوامر البیوت: هی الحیات. (المنجد) (منتهی الارب). || نام مردی است. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب) (آنندراج).[ مِ ] (اِخ) جد جاهلی است پسران او بطنی از لواثه از قیس عیلان یا از بربرند و منزل و مأوای آنان به بهنسا از دیار مصر بوده است. (از الاعلام زرکلی).[ مِ ] (اِخ) بطنی است بزرگ از بنی کلب. (معجم قبائل العرب).[ مِ ] (اِخ) از قبائل عرب در جزائرند و مرکز آنها میان و هران و تلمسان است. (معجم قبائل العرب).[ مِ ] (اِخ) عشیره ای است که در زمانهای قدیم به ناحیه کورة به منطقهٔ عجلون سکونت داشته و اکنون در قراء رحابا و کفرالماء پراکنده اند. (از معجم قبائل العرب).[ مِ ] (اِخ) عشیره ای است معروف به بوعامر، در اماکن متعدد در عراق که در نجف و رزازة و یوسفیه پراکنده اند و شغل آنان تربیت گاومیش است عدهٔ نفوس آنها بالغ بر شش هزار است. (از معجم قبائل العرب).[ مِ ] (اِخ) عشیرهٔ درزیه است مقیم در جبل حوران. اصل آن عشیره از آل ایوب به جبل اعلی از توابع حلب بوده است. (از معجم قبائل العرب).[ مِ ] (اِخ) عشیره ای است که معروف به عیال عامرند. (از معجم قبائل العرب).[ مِ ] (اِخ) بطنی است از قبیله سُبَیع مقیم عارض. (از معجم قبائل العرب).[ مِ ] (اِخ) عشیرهٔ بزرگی است از فضل از طوقه از بنی صخره یکی از قبائل بادیهٔ شرق اردن. (از معجم قبائل العرب).[ مِ ] (اِخ) بطنی است از کلاب بن ربیعةبن عامربن صعصعةبن معاویةبن بکربن هوازن منصوربن عکرمةبن خصفةبن قیس بن عَیلان از عدنانیه. (از معجم قبائل العرب).[ مِ ] (اِخ) بطنی است از آل ربیعه به شام و منزل و مأوای آنان در بادیة الشام است. (از معجم قبائل العرب).[ مِ ] (اِخ) بطنی است از سعدبن عمربن خُزاعةبن ربیعةبن حارثةبن عمرو مُزَیقیاء از غسان از ازد از قحطانیه. (از معجم قبائل العرب).[ مِ ] (اِخ) قبیله ای است از بنی ضَیّه از عدنانیه. (از معجم قبائل العرب).[ مِ ] (اِخ) عشیره ای است از آل عمر از آل کثیر یکی از قبائل حضرموت. (از معجم قبائل العرب).[ مِ ] (اِخ) بطنی است از خفاجةبن عمربن عُقیل بن کعب بن ربیعةبن عامربن صعصعةبن معاویةبن بکربن هوازن بن منصوربن عکرمةبن خصفةبن قیس بن عیلان از عدنانیه. (از معجم قبائل العرب).[ مِ ] (اِخ) یکی از قبایل عشیرالکبیرة است. (از معجم قبائل العرب).[ مِ ] (اِخ) (متوفی به سال ۷ هـ . ق.) ابن الاکوع یا عامربن سنان الاکوع بن عبداللََّه بن بشیر الاسلمی. از شعرای عرب بود و او را صحبتی بود و تا جنگ خیبر بزیست. در آن جنگ یکی از یهودیان را به قتل رساند و به واسطهٔ جراحتی که از روی خطا به خود وارد آورد درگذشت. (از الاعلام زرکلی).[ مِ ] (اِخ) مکنی به ابوعبیدةبن جراح صحابی است که نامش عامربن عبیداللََّه بن الجراح است منسوب بجد. (منتهی الارب). رجوع به ابوعبید جراج شود.[ مِ ] (اِخ) ابن ثعلبة. بطنی است از کنانة از عدنانیة و آنان بنوعامربن ثعلبةبن حارث بن مالک بن کنانةبن خُزیمة معدبن عدنان بودند. (از معجم قبائل العرب). و رجوع به الاعلام زرکلی شود.[ مِ ] (اِخ) ابن حارثةبن الغطریف الازدی... ملقب به ماء السماء بوده. از یمن مهاجرت کرد و در بادیة الشام سکونت گزید و پسران او را بنوماء السماء نامند. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به معجم قبائل العرب شود.[ مِ ] (اِخ) ابن حفص ابوالیقظان ملقب به سحیم. عالم به انساب بود. او راست: اخبار تمیم و کتاب النسب الکبیر. وی به سال ۱۹۰ هـ . ق. وفات یافته است. (از الاعلام زرکلی).[ مِ ] (اِخ) ابن حنیفةبن لجیم از بنی بکربن وائل از عدنان. جد جاهلی است. (از الاعلام زرکلی).[ مِ ] (اِخ) ابن داود از بنی طاهر. امیرعدن و از بقایای بنی طاهر بود که در یمن فرمانروایی داشتند و به سال ۹۴۵ هـ . ق. بدست سلیمان پاشا به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).[ مِ ] (اِخ) ابن ذَبیان بطنی است از بکربن وائل از عدنانیه و آنان بنو عامربن ذبیان بن کنانةاند. (از معجم قبائل العرب).[ مِ ] (اِخ) ابن ذُهل بن ثعلبة، از بنی بکربن وائل از عدنان. جد جاهلی است. (از الاعلام زرکلی).[ مِ ] (اِخ) ابن ربیعةبن عامربن صعصعة از هوازن از عدنانیة. جد جاهلی است. (از الاعلام زرکلی).[ مِ ] (اِخ) ابن سعدبن مالک بن النخع از قحطان جد جاهلی است. (از الاعلام زرکلی).[ مِ ] (اِخ) ابن صالح بن عبداللََّه الزبیدی فقیه و عالم به حدیث و انساب و ایام و اشعار عرب بوده شعر هم می سرود. وی زادگاهش مدینه و ساکن بغداد بود و به سال ۱۵۲ هـ . ق. در همانجا درگذشت. (از الاعلام زرکلی).[ مِ ] (اِخ) ابن صعصعةبن معاویةبن بکر از قیس عیلان از عدنانیة. جد جاهلی است. از فرزندان او بطون بسیاری یاد کرده اند. (از الاعلام زرکلی).[ مِ ] (اِخ) ابن ضُبارة المری. از قائدان و سواران بود. مروان بن محمد برای جنگ با شیبان خارجی او را نزد خود طلبید و هفت هزار تن را در اختیار وی گذاشت عامر با لشکر مزبور به پیکار شیبان رفت و شیبان پس از چندین نبرد منهزم شد آنگاه عامر برای پیکار با عبداللََّه بن معاویة الطالبی به دستور ابن هبیره با ۵۰ هزار سوار بجنگ قحطبةبن شیب به اصفهان وارد و از لشکران قحطبه که ۲۰ هزار تن بودند شکست خورد. وی عاقبت در سال ۱۳۱ هـ . ق. به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).[ مِ ] (اِخ) ابن طُفیل بن مالک بن جعفر العامری از بنی عامربن صعصعة. از شعرا و بزرگان عرب در جاهلیت بود. مولد و منشأ او به نجد بوده است. او مردی بود با جود و کرم که به امر او همواره در بازار عکاظ بواسطهٔ جارچی آمادگی خود را جهت هرگونه خدمت به مردم اعلام میداشت او در سنین پیری اسلام را درک نمود و در مدینه خدمت حضرت رسول رسید حضرت او را به اسلام دعوت کرد او شرائطی داشت که از جمله بعد از حضرت ولی امور باشد و آخر الامر تسلیم نشده و بدون نتیجه بازگشت و در ضمن راه در سال ۱۱ هـ . ق. وفات یافت و در ریحانة الادب است که در سال ۶۳۲ م. درگذشت. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به ریحانة الادب شود.[ مِ ] (اِخ) ابن ظرب العدوانی حکیم و خطیب و از رؤسای جاهلیت بوده و او را ذوالحلم نیز میگفتند وی در میان اعراب نفوذ خاصی داشته است. (از الاعلام زرکلی).[ مِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه، مکنی به ابوبرده از قضات کوفه بود و او را کرم و جود و محاسن بسیاری بوده است. وی به سال ۱۰۳ هـ . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).[ مِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن شراحیل الشعبی الحمیری. مولد و منشأ آن کوفه و از یاران و ندمای عبدالملک بن مروان و از رجال حدیث و ثقات و فقهاء و شعرا بود. وی را عمربن عبدالعزیز به قضاوت برگزید. تولد وی سال ۱۹ هـ . ق. بود و به سال ۱۰۳ هـ . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).[ مِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن عبداللََّه ملقب به ابوعبیدة جراح. رجوع به ابوعبیدهٔ جراح شود.[ مِ ] (اِخ) ابن عبدری یا عامربن عمروبن وهب القرشی العبدری یکی از رجال شریف و بزرگوار و ادیب اندلس بوده و مقبرهٔ عامر را به قرطبه بدو نسبت دهند. وی به سال ۱۳۸ هـ . ق. بدست یوسف بن عبدالرحمان الفهری به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).[ مِ ] (اِخ) ابن عبدالوهاب. رجوع به ظافرصلاح الدین عامر الظافر در این لغت نامه و الاعلام زرکلی شود.[ مِ ] (اِخ) ابن عبدی مناة بطنی است. از کنانةبن خزیمه از عدنانیه که به نام بنوعامربن عبدمناةبن کنانةبن خزیمةبن مدرکةبن الیاس خوانده میشدند. (ازمعجم قبائل العرب).[ مِ ] (اِخ) ابن عُذرةبن زید از بنی کلب از قحطانیه جد جاهلی است. (از الاعلام زرکلی).[ مِ ] (اِخ) ابن علی بن محمد الحسینی الزیدی. امیر یمانی از فضلاء و شجعان و ساکن شبام یمن بود با پسر برادر خود قاسم بن محمد قیام کرد و با ترکان جنگید و پیکارهای وی با ترکان در کوکبان مشهور است و آخرالامر بدست یاران کدخدا سنان افتاد و به امر وی پوست او را کندند و پر از کاه کردند و در کوکبان و شبام گرداندند. قتل وی به سال ۱۰۰۸ هـ . ق. اتفاق افتاد. (از الاعلام زرکلی).[ مِ ] (اِخ) ابن عَمارةبن خزیم الناعم بن عمروبن الحارث الغطفانی المری، مکنی به ابوالهیذام. رئیس مضریه در شام و یکی از سواران عرب بوده است. ابن اثیر از او داستانها آورده است. وفات وی به سال ۱۸۲ هـ . ق. افتاد. (از الاعلام زرکلی).[ مِ ] (اِخ) ابن عوف بن بکر از بنی عذرة از کلب از قحطان و جد جاهلی است و فرزندان وی را بنو المزمم گویند. (از الاعلام زرکلی چ ۱). و رجوع به معجم قبائل العرب شود.[ مِ ] (اِخ) ابن عوف بن کعب، از کنانة از عدنان جد جاهلی است. (از الاعلام زرکلی).[ مِ ] (اِخ) ابن عوف بن مالک از بنی عامربن صعصعه از هوازن از عدنان جد جاهلی است. مسکن خاندان وی در نواحی بصره بود و در اواسط قرن ۷ هـ . ق. مالک سرزمین بحرین و یمامة شدند. (از الاعلام زرکلی).[ مِ ] (اِخ) ابن غیلان بن سلمةبن ثقفی یکی از صحابیان است که بعد از فتح طائف اسلام آورد و به همراهی خالدبن ولید به شام رفت و یکی از سواران قبیلهٔ ثقیف بود و به سال ۱۸ هـ . ق. به مرض طاعون مرد. (از الاعلام زرکلی).[ مِ ] (اِخ) ابن وائله. رجوع به ابوطفیل در این لغت نامه و الاعلام زرکلی شود.[ مِ ] (اِخ) ابن هِلال بن صعصعةبن عامر از قیس عیلان از عدنانیه. جد جاهلی است، بطون رفاعه و بنوحجیر و بنوغریر از نسل وی بودند، که مسکن آنان در بعضی از قراء اخمیمیه از دیار مصر بود. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به معجم قبائل العرب شود.
کلمات همقافیه با «عامر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مر» برای سرودن شعر