معنی عالم
5 بازدید
[ لَ ] (ع اِ) کلیهٔ مخلوقات. بعضی گویند آنچه در بطن فلک است و هر صنفی از اصناف خلق. و گفته شده است که ویژهٔ ذوی العقول است. ج، عالَمون و علالم و عوالم. (اقرب الموارد). چیزی است که بدان امری شناخته شود و علامت گذارده شود. (تعریفات جرجانی). || در اصطلاح فلسفه، عبارت از ماسوی اللََّه است یعنی جهان و آنچه آسمان محیط به آن است از آن جهت که دانسته شود به آن خدا از جهت اسماء و صفات آن. ج، عوالم. (از منتهی الارب) (تعریفات) (آنندراج) (از اقرب الموارد). و بمعنی انواع مخلوقات آید. (غیاث اللغات) (آنندراج). بعضی گفته اند نام است برای آنچه دانسته شود بدان چیزی دیگر و بعد نامگذارده اند بر آنچه دانسته شود بدان خالق از هر نوعی از فلک و آنچه را در بردارد از جواهر و اعراض : زمین است و آب است و آنگه هوا و باز آتش آمد به ترتیب راست کهین عالم این را نهد فیلسوف که زندان جان است و دام بلاست. ناصرخسرو. باز در عواقب کارهای عالم تفکری کردم. (کلیله و دمنه). و بباید دانست که اطراف عالم پر بلا و عذاب است. (کلیله و دمنه). - عالم جبروت. عالم سفلی. عالم عقلی. عالم علوی. عالم ملکوت. عالم لاهوت. رجوع به این کلمات شود.[ لِ ] (ع ص) خردمند. دانا. کسی که او را دانش باشد. مقابل جاهل. ج، عُلاّم و عالمون. (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از منتهی الارب): چنین که کرد تواند مگر خدای بزرگ که قادر است و حکیم است و عالم و جبار. ناصرخسرو. عالم که به جهل خود مقر شد از جملهٔ صادقین شمارش.خاقانی. اقوال پسندیده مدروس گشته و عالم غدار و زاهد مکار. (کلیله و دمنه). گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود تا اختیار کردی از آن این فریق را. سعدی (گلستان).
کلمات همقافیه با «عالم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لم» برای سرودن شعر