معنی عاضد
6 بازدید
[ ضِ ] (ع ص) یاری کننده. (اقرب الموارد). || به جانب ستور رونده. || شتر که بازوی ناقه گیرد و بخواباند. (منتهی الارب) (آنندراج). || خر که مادیان را از اطراف و جوانب فراهم آرد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || سهم عاضد؛ تیری که بطرف راست یا چپ نشانه افتد. (ناظم الاطباء).[ ضِ ] (اِخ) (الـ ...) الدین اللََّه، محمدبن الفائز بنصراللََّه، مکنی به ابوعبداللََّه. وی آخرین خلیفهٔ علوی اسماعیلیه بود و به سال ۵۴۶ هـ . ق. متولد شد و بعد از وفات فائز پسر عم خود به کمک و معاونت ارکان دولت به مرتبت خلافت رسید و در حکومت او کفار فرنگ عازم تسخیر مصر شدند و مسلمانان را وحشتی عظیم فراگرفت و به صلح راضی گشتند و مقرر شد که مبلغ هزارهزار دینار به فرنگان دهند تا باز گردند. مسلمانان را گران آمد و اتفاق نمودند که به نورالدین محمودبن عمادالدین زنگی والی شام توسل جویند و شاپور وزیری نامه ای بنورالدین نوشت و از او کمک خواست. نورالدین اسدالدین شیرکوه را با هشتاد هزار سوار بدان سو فرستاد و فرنگان باز گردیدند. عاضد به جود و کرم معروف و به مکارم و محاسن اخلاق مشهور بود و به سال ۵۶۷ هـ . ق. درگذشت. (از وفیات الاعیان چ تهران ج ۱ س ۲۹۲). و رجوع به حبیب السیر ج ۲ صص ۴۵۹ -۴۶۰ و ریحانة الادب ج ۳ ص ۱۴۹ شود.
کلمات همقافیه با «عاضد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضد» برای سرودن شعر