معنی عاشقی
8 بازدید
[ شِ ] (حامص) عمل عاشق. شیفتگی. دلدادگی. عشق ورزیدن : عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل.مولوی. ز چشم خلق فتادم هنوز و ممکن نیست که چشم شوخ من از عاشقی حذر گیرد. سعدی. نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست عاشقی شیوهٔ رندان بلاکش باشد.حافظ.[ شِ ] (اِخ) میرعلیشیر آرد: مولانا عاشقی از شهر هرات بود و قصیده را پخته میگفت از جمله اشعار اوست: این منظری که طاق چو ابروی دلبر است از خاک برگرفتهٔ دارای کشور است. که در تعریف عمارت آق سرای که به دستور بوسعید بنا شده است سرود. (مجالس النفائس ص ۴۱).
کلمات همقافیه با «عاشقی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قی» برای سرودن شعر