معنی عاری
6 بازدید
(ع ص) برهنه. ج، عُراة. (منتهی الارب) (آنندراج) (غیاث اللغات). رجل عاری الاشاجع؛ مردی که گوشت ندارد. (مهذب الاسماء). کسی که به بیماری «عروا» مبتلا شود. (اقرب الموارد). || مبرا و بی مو. || صاف. || معاف. || ساده. نادان. (ناظم الاطباء). || جوینده و آهنگ کنندهٔ احسان از کسی. || امر عارض شونده. نازل شونده. (اقرب الموارد).(اِخ) محمدبن ابراهیم بن عبدالرحمان الاریحاوی عاری در سالهای ۱۰۱۸ -۱۱۹۹ هـ . ق. می زیست و یکی از فقها و مفتیان بود. (الاعلام زرکلی).
کلمات همقافیه با «عاری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر