معنی ظهر
8 بازدید
[ ظَ ] (ع اِ) پُشت. ضدّ بَطن. ج، اَظْهُر، ظُهور، ظُهران. || چارپای بارکش. || ستور برنشست. و منه: لِصٌّ عادی ظَهر؛ یعنی درآمد در شتران و دزدید. || بار. || دیگ کهنه. || مال بسیار. || فخر به چیزی. || جانب کوتاه موی پر مرغ: رِش سهمک بظهران و لاترشه ببطنان. || راه درشت. || زمین بلند درشت. || لفظ قرآن. خلاف بطن که تأویل آن است و حدیث و خبر. || آنچه از تو غائب باشد. || به پشت رسیدن چیزی. || اعطاه عن ظهر ید؛ یعنی بی مکافات داد او را. || خفیف الظهر؛ کم عیال. || ثقیل الظهر؛ بسیارعیال. || هو علی ظهر سفر؛ او آمادهٔ راه است. || اقران الظهر؛ از پس پشت درآیندگان در حرب. || لاتجعل حاجتی بظهر؛ فراموش مکن. پس پشت میفکن. || سال وادیهم ظهراً؛ روان شد رودبار ایشان از باران زمین ایشان، خلاف سال وادیهم درءاً یعنی روان شد از آب زمین دیگران. || اصبت منک مَطر ظهر؛ از تو رسید مرا خیر بسیار. || هو یأکل علی ظهر یدی؛ نفقهٔ او من میدهم. || هو بین ظهریهم؛ او در میانه و در معظم ایشان است. و کذا بین ظهرانیهم. || نزل بین ظهریهم؛ فرودآمد پس پشت آنها. || لقیته بین الظهرین و بین الظهرانین؛ یعنی ملاقات کردم او را بعد دو روز یا سه روز. || جاء فلان بین ظهریه؛ أی قومه. || فانزل بین ظهرانیکم و ظهریکم؛ أی فی وسطکم. (مهذب الاسماء). || عن ظهر القلب؛ از حفظ. از بر.[ ظَ ] (ع مص) مبتلی به درد پشت شدن. دردمند شدن پشت. (تاج المصادر بیهقی). || بر جای بلند شدن. || دست یافتن. || آشکار شدن. (زوزنی). || غلبه. || امداد. پشت به پشت دادن.[ ظَ هِ ] (ع ص) دردگن پُشت. مبتلی به پشت درد. رجلٌ ظَهر؛ مردی که پشتش درد کند. (مهذب الاسماء).[ ظَ هَ ] (ع اِ) درد پشت. پشت درد.[ ظُ ] (ع اِ) پس از زوال آفتاب. ظاهِرة. گرمگاه. چاشت. نیم روز. پیشین. مقابل ضحی که نیم چاشت است. - صلوةالظهر؛ نماز پیشین.[ ظَ ] (اِخ) جایگاهی است و بدانجا وقعه ای بوده است میان عمروبن تمیم و بنی حنیفه. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «ظهر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هر» برای سرودن شعر