معنی ظفر

معنی ظفر

6 بازدید
[ ظَ فَ ] (ع اِمص) پیروزی. فیروزی. نصرت. فتح. غلبه. کامروائی. دست یافتن. کامیابی. نجاح. به مراد رسیدن. استیلا. پیروز شدن. پیشرفت : به صدر اندر نشسته شهریاری ظفریاری به کنیت بوالمظفر. لبیبی. کاروان ظفر و قافلهٔ فتح و مراد کاروانگاه به صحرای رجای تو کند. منوچهری. و به دولت عالی ظفر و نصرت روی خواهد نمود. (تاریخ بیهقی). با اینهمه در جنگی که کنند ظفر ایشان را باشد. بدا قوما که مائیم که ایزد عزّ ذکره چنین قوم را بر ما مسلط کرده و نصرت میدهد. (تاریخ بیهقی). چنان دانم که بدان تدبیر راست که کردم ما را ظفر باشد. (تاریخ بیهقی). قوت پیغامبران معجزات آمد... و قوت پادشاهان... درازی دست و ظفر و نصرت. (تاریخ بیهقی). الا انثنیت و فی اظفارک الظفر. ابوسهل زوزنی (از تاریخ بیهقی). بساز رزم عدو را که از برای ترا قضا گرفته به کف نامهٔ ظفر دارد. مسعودسعد. تا به هر طرف که نشاط حرکت فرماید ظفر و نصرت رایت او را تلقی و استقبال واجب بیند. (کلیله و دمنه). ظالمان مکار چون هم پشت شوند ظفر یابند. (کلیله و دمنه). و در اتمام آنچه بر دوستان اقتراع کنند ظفر یابد. (کلیله و دمنه). سباشی تکین بر او ظفر یافت و او را بگرفت و به دونیم کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). خوارزمیان بر امید ظفر و نصرت پای بیفشردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). از آن سفر با موکب ظفر بازگردید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). آخر کار، بکتوزون ظفر یافت و سیمجوری هزیمت شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). هست مر هر صبر را آخر ظفر هست روزی بعد هر تلخی شکر.مولوی. تا رنج نبری گنج برنداری و تا جان در خطر ننهی بر دشمن ظفر نیابی. (گلستان). || (اِ) زمین هموار و پست گیاهناک.
[ ظَ فِ ] (ع ص) ظفیر. ظِفّیر. مردی که به هرچه اراده کند دریابد آن را.
[ ظَ ] (ع مص) فروبردن ناخن را در رخسار کسی. || ظفر عین؛ ناخنه برآوردن چشم. || ماظفرتک عینی منذ زمان؛ دیری است که ترا ندیده ام. || (اِخ) نام مردی است.
[ ظَ ] (ع اِ) ظفره. فودنج بری. پودنهٔ بری.
[ ظُ / ظُ فُ / ظِ ] (ع اِ) ناخن. ج، اظفار، اظافیر. || کلیل الظُفر و مقَلّمُ الظُفر؛ مرد سست بددل و ذلیل خوار. || ناخنهٔ چشم. || کمان سوای بستنگاه زه کمان و یا گوشه و نوک کمان. پس گوشهٔ کمان. (مهذب الاسماء). || ما بالدّار ظُفر؛ احدی در خانه نیست. || رأیتهُ بظفره، أی بنفسه؛ دیدم خود او را. || {/Bکُلَّ ذِی ظُفُرٍ۶-۸۶:۱۴۶/}(قرآن ۶/۱۴۶). در قرآن کریم، شامل ذوات المناسم از انعام و ابل باشد، چه منسم به جای ناخن آنان باشد. ذوظفر؛ صاحب مخلب و چنگال از مرغان و صاحب حافر از دواب و صاحب ناب از سباع. (مهذب الاسماء).
[ ظَ فَ ] (اِخ) (بنو...) بطنی از انصار و بطنی از بنی سُلیم.
[ ظَ فَ ] (اِخ) موضعی است نزدیک حَوأب در راه بصره به مدینه.
[ ظَ فَ ] (اِخ) دهی است به حجاز.
[ ظَ فَ ] (اِخ) (... الفنج) از اعمال زبید است.
[ ظَ فَ ] (اِخ) (قراح...) محله ای است به بغداد.
[ ظَ فَ ] (اِخ) نام قلعه ای است از اعمال صنعاء.
[ ظُ ] (اِخ) موضعی است نزدیک شُمیط بین مدینه و شام از دیار فزاره و در آنجاست که ام قرفة، فاطمة بنت ربیعةبن بدر کشته شد. (معجم البلدان).
[ ظَ فِ ] (اِخ) قلعه ای است به یمن. (منتهی الارب).
[ ظَ فَ ] (اِخ) ابن احمدبن الحسین الجلیلی النیسابوری. از صوفیهٔ کبار است و او به اصفهان رفت و در محرم سال ۳۸۲ هـ . ق. وفات کرد. حدیث کرد احمدبن الحسین جبیلی النیسابوری: قدم علینا... حدیث کرد ما را ابوجعفر محمدبن الحسن بن علی بن عمار المؤدّب در نیشابور، که حدیث کرد ما را عبداللََّه بن الحارث الصنعانی از عبدالرّزاق بن همام از مَعمَر از زُهری از عُروة از عائشه از پیغمبر (ص) که فرمود: النفحُ فی الطعام یذهب بالبرکة. رجوع به ذکر اخبار اصفهان ج ۱ ص ۳۵۲ شود.
[ ظَ فَ ] (اِخ) (شیخ...) ابن الداعی بن ظفر الحمدانی القزوینی، مکنی به ابوسلیمان. فقیه صالح از شاگردان ابی علی بن شیخ ابی جعفر طوسی است و او را نظمی لطیف است. (روضات ص ۳۳۷).
[ ظَ فَ ] (اِخ) (السید ابی الفضل...) ابن الداعی بن مهدی العلوی العمری الاسترآبادی. فقیه ثقهٔ صالح از شاگردان شیخ ابوالفتح کراجکی. (روضات ص ۳۳۷).
[ ظَ فَ ] (اِخ) (شیخ...) ابن همام بن سعد الاردستانی. شیخ منتجب الدین در فهرست خویش وی را امام لغت گفته است. (روضات ص ۳۳۷).
[ ظَ فَ ] (اِخ) (ظفرالدین) شاعری از اهل همدان و در خدمت ملکشاه سلجوقی بوده است. این شعر از اوست: به هنر باش هرچه خواهی کن نه بزرگی به مادر و پدر است نافهٔ مشک را ببین به مثل کاین قیاسی بدیع و معتبر است . (از قاموس الاعلام).
[ ظَ فَ ] (اِخ) میرزا کاظم کرمانی، خلف میرزا محمدتقی کرمانی. از اکابر محققین است. وی در شباب تحصیل علوم متداوله کرد و در حکمت طبیعی که فن موروثی اوست ماهر و قادر است. هم از آغاز جوانی طالب مطالب عرفانی و به خدمت جمعی از اهل حال و ارباب کمال رسیده و معاشرت ایشان را گزیده. همانا به میرزا محمدحسین رونق کرمانی اخلاص داشته. در کرمان صحبتش اتفاق افتاد در هنگامی که فقیر در آن شهر مریض بود در علاج نهایت دقت فرمود. قصائد خوب و غزلیات مرغوب دارد. از اوست: تو و خار مغیلان زاهدا در طیّ منزلها من و راه خرابات و طواف کعبهٔ دلها در این منزل که پرخوف است ما در خواب و همراهان ز خوف رهزنان بستند پیش از وقت محملها. (از ریاض العارفین رضاقلیخان هدایت).

کلمات هم‌قافیه با «ظفر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «فر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید