معنی طیرة

معنی طیرة

7 بازدید
[ طَ رَ ] (ع اِمص) سبکی، یقال: فیه طیرةٌ؛ ای خفة و طیش. (منتهی الارب). (در غیاث اللغات و آنندراج طیره را به این معنی با کسر طاء ضبط کرده بنقل از خیابان و برهان و رشیدی و بهار عجم و کشف اللغات و منتخب اللغات). طیرورة. (منتهی الارب): دو چیز طیرهٔ عقل است دم فروبستن، به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی. (گلستان). || خشم و غضب. (غیاث اللغات) (آنندراج). قهر. (برهان): [ قباد فیروز ] سوفرا را با چندین نیکوئی بجای قباد از گفتار بدگویان بکشت تا ایرانیان از طیره او را بگرفتند و بازداشتند و برادرش جاماسب را بنشاندند. (مجمل التواریخ و القصص). و خالد از طیره چندان بکشت که اندازه نبود. (مجمل التواریخ و القصص). نه دینار داد آن سیه دل نه دانگ بر او زد به سر باری از طیره بانگ.سعدی. به طیره گفت مسلمان گر این قبالهٔ من درست نیست خدایا جهود گردانم.سعدی. || (ص) خشمگین : چون حیز طیره شد ز میان ربوخه گفت بر ریش خربطان ریم ای خواجه عسجدی. عسجدی. القادر باللََّه گفت اندر همهٔ اسلام مرا مطیعتر از آن قوم [ ماوراءالنهر ] نیست معاذاللََّه که من این کار کنم و اگر تو بفرمان من قصد ایشان کنی همه عالم بر تو بشورانم، سلطان محمود از آن سخن طیره شد. (قابوسنامه ص ۱۸۶). روزی امیر [ طغانشاه ] با احمد بدیهی نرد میباخت و نرد ده هزاری بپائین کشیده بود و امیر دو مهره در ششگاه داشت و احمد بدیهی دو مهره در یک گاه و ضرب امیر را بود، احتیاطها کرد و بینداخت تا دوشش زند، دویک برآمد، عظیم طیره شد و از طبع برفت و جای آن بود و آن غضب به درجه ای کشید که هر ساعت دست به تیغ میکرد و ندیمان چون برگ بر درخت همی لرزیدند. (چهارمقالهٔ نظامی عروضی). تقویم نو ای معجزهٔ طبع سخن بفرست و به وعدهٔ کژم طیره مکن ترسم که چو تقویم نوم نفرستی بیحاصل خوانمت چو تقویم کهن. مجیر بیلقانی. شار از سر ضجرت و تحکم و تأنف از بیمبالاتی غلام طیره شده قلم برگرفت و آن نامه آغاز نهاد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۴۰). چون این تذکره مطالعت کرد طیره شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۱). بر ضعیفان و زیردستانت خشم بیحد مران و طیره مگیر.سعدی. گشت قاضی طیره، صوفی گفت هی حکم تو عدل است لاشک نیست غی. مولوی. || خشم آلود: گفتا چو منی را چه دهی دیدهٔ طیره نفرین به چنین طیره گر خیره نگر بر.سوزنی.
[ رَ ] (ع اِمص) خجلت و خجالت. (برهان) (غیاث اللغات) (آنندراج). || (ص) شرمسار. خجل : بلبل بغزل طیره کند اعشی را صلصل بنوا خیره کند لیلی را.منوچهری. ای رشک مهر و ماه تو گر نیک بنگری در مهر و ماه طیره کنی مهر و ماه را. مسعودسعد. خجل و طیره ام ز دشمن و دوست نیک رنجور و سخت حیرانم.مسعودسعد. ای خواجه بورجا که ز کفّ منیر تو طیره ست آفتاب ضحی و مه دجا.سوزنی. آن بت شوخ دیده کز رخ دوست طیره خورشید و ماه شرمنده ست.سوزنی. طیره همی شدم که چنین میهمان مرا هرگز به عمر خویش نیامد شبی به خواب. انوری. طیره از طُرهٔ خوشبوی تو عطار ختن خجل از عارض نیکوی تو صورتگر چین. انوری. طیرهٔ جلوهٔ طوبی قد چون سرو تو شد غیرت خلد برین ساحت بُستان تو باد. حافظ. || (اِمص) آزردگی. (برهان). دلتنگی : چون بکوفه برسیدند بسرای سعیدبن جُبیر فرودآمدند و دختری ازآنِ سعید از خانه بیرون نگرید، بند بر پای پدر دید بگریست، سعید گفت ای دختر پدر را طیره مده و گریه مکن. (ترجمهٔ طبری بلعمی). || (ص) آزرده و دلتنگ : طیره مکن مرا بسوی دوستان بعید کز جمله دوستان سوی تو کردم ارتجا. سوزنی. طره مفشان کز هلاکت عید جان برساختند طیره منشین کز جمالت عید لشکر ساختند. خاقانی. دید کز جای برنخاستمش طیره بنشست و دلگران برخاست.خاقانی. کو به قدف زشت من طیره شود وز غرض وز سرّ من غافل بود.مولوی.
[ یَ رَ ] (ع اِ) فال بد. طورة. (منتهی الارب) (آنندراج). (بسکون یاء نیز آمده). سید شریف در شرح مشکوة گفته که: گویند فال اعم است از آنکه خوب باشد یا بد، ولی طیرة فقط در فال بد استعمال شود. و اصل این لفظ در مورد سانح و بارح استعمال گردیده. رجوع به سانح و بارح شود. و اعراب زمان جاهلیت را بدین امر اعتقادی بوده و وقوع این امر را در جلب سود و دفع زیان مؤثر میدانسته اند، و پیغمبر صلی اللََّه علیه و آله و سلم آن را نهی فرموده -انتهی کلامه. قاضی گفته که: عیافه زجر است و آن تفأل بنام رنگ و آواز مرغان باشد چنانچه از دیدن عقاب بعقوبت و غراب بغربت و هدهد بهدایت تفأل زنند. و فرق بین عیافة و طیرة آنست که عیافة در فال نیک و بد و طیرة فقط در فال بد استعمال شود. و قد تستعمل بالتشاؤم بغیرها - انتهی. (کشاف اصطلاحات الفنون). شگون بد. تأویل شنوده یا دیده ببدی. ضد فال. فالی بود عرب را با پریدن مرغ. زجر (رجوع به زجر شود). عیافة. و رجوع به ص ۱۶۸ ج ۲ شعوری شود.

کلمات هم‌قافیه با «طیرة»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رة» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید