معنی طیر
7 بازدید
[ طَ ] (ع مص) پریدن. (منتهی الارب) (آنندراج). یقال: طار طیراً و طیراناً و طیرورةً؛ پرید. || شتافتن. (زوزنی). || (اِ) مقابل وحش. پرنده. مرغ. طائر. پَروَر. ج، طیور، اطیار. (منتهی الارب). || جِ طائر. (منتهی الارب) (زمخشری). مرغان. (غیاث اللغات) (آنندراج). این لفظ جمع و مفرد هر دو آمده است. و در شکرستان نوشته که: طیر اسم جمع است. احیاناً بر واحد نیز اطلاق کنند. (غیاث اللغات). و فی الحدیث: و کان علی رؤسهم الطیر؛ ای ساکنون هیبة، و اصله ان الغراب یقع علی رأس البعیر فیلقط منه القراد فلایتحرک البعیر لئلاینفر عنه الغراب. (منتهی الارب). و رجوع به طائر شود. قوله تعالی: {/Bوَ أَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْراً أَبََابِیلَ ؛۱-۵۱۰۵:۳/} بر ایشان فرستاد مرغان، و لفظ او هم جنس است و جمع را بشاید، واحدها طائر علی طریقة راکب و رکب و صاحب و صحب. (از الفیل تفسیر ابوالفتوح). طیر ابادید؛ مرغان پراکنده. (مهذب الاسماء). اسم جنس حیوان پرنده است و جمع آن طیور و اطیار آمده و از آنچه صاحب حوصله و قانصه است و عقب پای آن خار دارد و مابین انگشتان پای آن پرده دار باشد مانند پای مرغابی و بط و در حین پرواز دف آن زیاده از صف آن باشد یعنی پرها را بسیار حرکت دهند و با هم زنند، حلال گوشت است و باقی همه حرام. (فهرست مخزن الادویه): نماند جانور از وحش و طیر و ماهی و مور که بر فلک نشد از بیمرادی افغانش. (گلستان). || چتر. شطر: و السلطان هنالک یعرف بالشطر [ چتر ] الذی یرفع فوق رأسه. (رحلة ابن بطوطة). || (اِخ) دَبَران . (ستاره) الطیر. و رجوع به شعوری ج ۲ ص ۱۶۳ شود.(اِخ) موضعی است. (منتهی الارب). جایگاهی است که عرب را در آن محل واقعه ای رخ داده و روز واقعه یکی از ایام تاریخی عرب بشمار است. (معجم البلدان).[ طَ ] (اِخ) (الـ ...) نام محلی که آن را رکن هم میگفته اند. رجوع به الجماهر بیرونی ص ۲۷۱ شود.
کلمات همقافیه با «طیر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر