معنی طیار

معنی طیار

7 بازدید
[ طَ ] (ع اِ) نظم و ترتیب. || زینت. || زیور (به جواهر آراسته). (دزی ج ۲ ص ۷۹).
[ طَیْ یا ] (ع ص) فرسٌ طیارٌ؛ اسب تیزخاطر. اسب چست و چالاک. (منتهی الارب) (آنندراج). || (اِ) پرنده. (مهذب الاسماء). و النوع الطیارات منها [ من الذریح ] یسمی «ازغلال». (ابن البیطار): چو مرکبیست بزیر تو آن مبارک خنگ که نگذرد به گه تاختن از او طیار.فرخی. آراسته ای از شرف و جود همیشه چون شاخ ز طیار و چو افلاک ز سیار. سنائی. || زبانهٔ ترازو. ترازوی راست (در نسخه ای از مهذب الاسماء خطی). ترازوئی است (در دو نسخهٔ خطی دیگر از همان کتاب). قپان و به این معنی فارسی است. (منتخب اللغات): اگر اساس جهانداری بر قاعدهٔ انصاف نهید و به طیار راستی ستانید و دهید کار شما هر روز طراوت تزاید پذیرد. (بدایع الازمان تاریخ سلاجقهٔ کرمان). عطای او از آن بگذشت کآن را توان سختن بشاهین و به طیار.فرخی. طرار بریده سر چو طیار آویخته بیزبان ببینم.خاقانی. دین و دولت هر دو چون در کفهٔ عدلش نشست کار عالم راست از عدلش چو طیار ایستد. سیدحسن غزنوی. || نوعیست از کشتی. (مهذب الاسماء): چو رودهائی هر یک چنان کجا افتد که گذشتن از او هر دو بازوی طیار.فرخی. اذ لیس فی الباب بواب لدولتکم و لا حمار و لا فی الشط طیار. ؟ (از یتیمة الدهر ثعالبی). غوغا بدیوان رفتند و دوات از پیش وزیر برگرفتند و سر و پای برهنه وزیر بجست و خود را در طیار افکند. (مجمل التواریخ و القصص). || (ص) فراهم آورده. آماده. مهیا: تعابی؛ میل کردن یکی بجانب قومی و دیگری بجانب قومی دیگر، و این وقتی باشد که هر دو قوم برای هر یکی از آن دو طعامی طیار کرده باشند. (منتهی الارب). در غیاث اللغات و آنندراج آمده که: فارسیان لفظ طیار را مجازاً بمعنی مهیا و آماده و مستعد استعمال کنند و تحقیق آنست که این لفظ در اصل اصطلاح قوشچیان یعنی میرشکاران است که چون جانوران شکاری از گریز برآمده مستعد و آمادهٔ پرواز و شکاراندازی میشوند گویند این جانور طیار شد، چون به این معنی شهرت گرفته مجازاً هر شی ء مهیا را طیار گویند و به تاء فوقانی نوشتن فارسی بودن این لفظ محل تأمل است. از بهار عجم و چراغ هدایت و سراج. (غیاث اللغات) (آنندراج). مؤلف غیاث اللغات گوید: به معنی جلدرفتار و جهنده و مواج است، چنانکه در منتخب و صراح. پس بمعنی درست و مهیا مجاز باشد از معنی لغوی و تفصیلش در باب تای فوقانی نوشته ام. (غیاث اللغات). ملاطغرا خطاب بمحبوب : چو طیار کردی خدنگ نگاه به استادیت تیرگر شد گواه. محمدسعید اشرف : میپزد باز از هوای عشق او رنگ رخم گرچه با زنجیرموج باده طیارش کنم. (از آنندراج). || (اِ) تیار. بزرگترین نوعی از انجیر. || (ص) مشهور و معروف در همه جا. و این اصطلاحی است مترادف سیار ولی در معنی اشد از سیر. عبدالواحد مراکشی در تاریخ خود که بهمت دزی در لیدن طبع و نشر گردیده گوید: و من شعره السیار بل الطیار قوله الخ. || (اِمص) سیر در نهر یا در دریا بر ضد جریان آب. (دزی ج ۲ ص ۷۹).
[ طَیْ یا ] (اِخ) لقب جعفربن ابیطالب بن عبدالمطلب عمّ حضرت پیغمبر صلواة اللََّه و سلامه علیه، و علت این لقب آن است که چون در غزوهٔ موته هر دو دست مبارک وی را کُفار قطع کردند و وی درفش لشکر اسلام را همچنان با دو بازوی خویش برافراشته داشت پیغمبر اکرم فرمود: لقد ابدله اللََّه بیدیه جناحان یطیر بهما فی الجنة فسمی الطیار. (سمعانی). وی را ذوالجناحین نیز خوانده اند. رجوع به جعفربن ابیطالب شود.

کلمات هم‌قافیه با «طیار»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ار» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید