معنی طیاب
7 بازدید
[ طَ ] (ع اِ) صافی. صفا. صفوت. رجوع به دزی ج ۲ ص ۷۸ شود.[ طُیْ یا ] (ع ص، اِ) بوی خوش. (منتهی الارب) (آنندراج). || شی ءٌ طُیاب؛ نیک خوش. نیک پاک. نیک پاکیزه. (منتهی الارب) (آنندراج). و شاید مأخوذ از طیبت که فارسیان آن را در مورد خوشگوئی و خوش سخنی استعمال میکنند باشد، چه یاقوت در ج ۲ از معجم الادباء در ترجمهٔ احمدبن محمد ملقب به جراب الدوله که از بذله گویان معروف عصر المقتدر باللََّه عباسی بوده گوید: «و کان طنبوریاً احد الظرفاء الطیاب... و له کتاب ترویح الارواح و مفتاح السرور و الافراح، لم یصنف فی فنه مثله اشتمالاً علی فنون الهزل و المضاحک». (معجم الادباء ج ۲ ص ۶۳).(اِخ) خرمابنی است در بصره. (منتهی الارب).[ طَیْ یا ] (ع اِ) پیشخدمت حمام. دلاک. رجوع به دزی ج ۲ ص ۷۸ شود.[ طَیْ یا ] (اِخ) ابن ابراهیم بن ماهان بن بهمن بن نسک المعروف بالموصلی. اصل این خانواده از ارجان فارس بوده اند و بعداً معروف بموصلی شدند. ابن الندیم گوید: از فرزندان ابراهیم جز اسحاق و طیاب دیگران پیرامون فن غناء نگشتند. (الفهرست چ مصر ص ۲۰۱).
کلمات همقافیه با «طیاب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر