معنی طوی

معنی طوی

15 بازدید
[ طَ وا ] (ع اِ) خیک. || (مص، اِمص) گرسنگی. (منتهی الارب). گرسنه شدن. || باریک میان شدن. (زوزنی).
[ طَ ] (ع ص) طَوٍ. طاوٍ. مرد لاغرشکم. شاعر گوید: فقام فادنی من وسادی وساده طوی البطن ممشوق الذراعین شرحب. ؟ (از منتهی الارب). رجلٌ طوی البطن؛ مرد باریک میان. (مهذب الاسماء).
[ طُ وا / طِ وا ] (اِخ) نام وادیی که موسی علیه السلام بدان وادی کلام حق تعالی بیواسطه شنید. (مهذب الاسماء). وادیی است که آن را وادی ایمن و وادی مقدس گویند. (منتخب اللغات). موضعی است بشام نزدیک طور. (معجم البلدان). یاقوت گوید: نامی عجمی است برای وادیی که در قرآن کریم مذکور است و در تلفظ آن چهار وجه جایز است: طوی بضم اول هم بی تنوین و هم با تنوین و اگر با تنوین خوانده شود نام وادیی است و مذکر باشد بر وزن فُعَل مانند عُظَم و صُرَد، و اگر با تنوین خوانده نشود غیرمنصرف خواهد بود چون دو سبب منع صرف در آن وجود دارد: یکی عدل یعنی از «طاو» معدول است و آنوقت مانند عمر است که معدول از عامر باشد، و دیگر اینکه نام علم برای بقعه باشد... و بکسر خوانده شود مانند مِعیً [ مِ عَنْ ] و طِلیً [ طِ لَنْ ]، و آنکه بتنوین نخواند آن را اسم مبالغه داند. رجوع به معجم البلدان شود.
[ طُ وا / طَ وا ] (اِخ) ذوطوی؛ موضعی است نزدیک مکه. شاعر گوید: اذا جئت اعلی ذی طوی قف و نادها علیک سلام اللََّه یا ربة الخدر هل العین ریا منک ام انا راجع بهمّ مقیم لایریم عن الصدر. (از معجم البلدان). و رجوع به ذوطوی شود.
[ طَ وا ] (اِخ) وادیی است به مکه. داودی گوید: آن ابطح است، و چنین نیست که گفته. (معجم البلدان).
[ طَ وی ی ] (اِخ) کوهی و چاههائی است بدیار محارب و آن کوه را قرن الطوی خوانند و عنتره و زُهیر ذکر آن در شعر خویش بکرده. زُبیربن ابی بکر گوید: طوی، چاهیست که عبدشمس بن عبدمناف بکند بالای مکه... و سبیعة دختر وی بسرود: ان الطوی اذا ذکرتم ماءها صوبُ السحاب عذوبة و صفاء. (از معجم البلدان).
[ طَ وی ی ] (ع اِ) چاه از سنگ و جز آن برآورده. (منتهی الارب). چاه پیراسته. (مهذب الاسماء). || پشتواره از سلاح و متاع. || ساعتی از شب. (منتهی الارب).
[ طَ وا ] (ع مص) بی اراده نخوردن چیزی را. (منتهی الارب).
[ طُیْ ] (ترکی، اِ) طو. عروسی : برادرزادگان با تو جمعیتی بزرگ ساختند و روزها طوی کردند. (جهانگشای جوینی). چون بحدود آلمالیغ رسیدند اورغنه خاتون به استقبال آمد و طویهای متواتر کرد. (رشیدی). و دیگر شهزادگان باتفاق موافقت نموده بهارگاه در قراقروم همچنین طویها کردند. (رشیدی).

کلمات هم‌قافیه با «طوی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید